معنی ایستانیدن
6 بازدید
[ دَ ] (مص) استانیدن. به ایستادن واداشتن. وادار کردن به قیام. (فرهنگ فارسی معین). ایستادن کنانیدن و بر پا کردن و قایم کردن. (ناظم الاطباء): در قیامت ترا پیش او بخواهند ایستانید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۲۵) || متوقف کردن. (فرهنگ فارسی معین): پیاده هزار باسلاح چنانکه غلامان ندانستند بایستانیدند از چپ و راست سرای. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۴). || نصب کردن. (فرهنگ فارسی معین). گماردن : حسین بن الحسن الیاس را بایستانید به عمل سیستان. (تاریخ سیستان). - ایستانیده بودن؛ گماردن. - || متوقف ساختن. نگاه داشتن : سواری رسید از سوارانی که بر راه غور بایستانیده بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۳). خبر زود به بندگان رسید که سواران مرتب ایستانیده بودند بر راه سرخس. (تاریخ بیهقی). هر چند خوارزمشاه کدخدایش را با بنه و ساقه قوی ایستانیده بود. (تاریخ بیهقی).
کلمات همقافیه با «ایستانیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر