معنی اکال
7 بازدید
[ اَکْ کا ] (ع ص) خورنده و قاضم. (ناظم الاطباء). بسیارخورنده. (آنندراج) (غیاث اللغات). پرخور. سخت خورنده. بسیارخوار. (یادداشت مؤلف). بسیارخوار. ج، اکالون. (مهذب الاسماء): باز خاک آمد شد اکال بشر چون جدا شد از بشر روح و بصر.مولوی. - اکال غلیظ؛ پرخور ستبر. بسیارخوار درشت هیکل. (فرهنگ فارسی معین). - || خواهشهای نفسانی. خیالات باطل. (فرهنگ فارسی معین): هین گریز از جور اکال غلیظ سوی آنکه گفت: ما ایمت حفیظ. مولوی (از فرهنگ فارسی معین). || دارویی که بشرهٔ گوشت را و قرحه ای که بر آن است بخورد. دوایی که گوشت را بریزاند. دوایی که پوست و گوشت ببرد: حامض ریکه از داروهای اکال است. اسیدبریک اکال است. (یادداشت مؤلف). هو الدواء الذی یبلغ من تحلیله و تقریحه ان ینقص من جواهراللحم مثل الزنجار. (قانون ابوعلی سینا کتاب دوم ص ۱۴۹). هرچه که بسبب افراط تحلیل و جلا و تفریق نفوذ، نقصان جوهر عضو نماید. (تحفهٔ حکیم مؤمن).[ اَ ] (ع اِ) طعام. گویند: ماذُقتُ اکالاً؛ ای شیئاً من طعام. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). چیزی از خوردنی. (یادداشت مؤلف). طعام و خوردنی. (مؤید الفضلاء). || زحمت ماده شتر از پشم درآوردن بچه در شکمش. (ناظم الاطباء).[ اِ ] (ع مص) زحمت یافتن ناقه به خارش رحم از پشم برآوردن بچه در شکمش. (ناظم الاطباء). || خرد شدن دندانها و افتادن آنها. (از ناظم الاطباء). || اُکلَه. (ناظم الاطباء). رجوع به اکله شود. || سر چیزی را خوردن. || فانی کردن عمر. || فانی کردن آتش هیزم را. (از اقرب الموارد). || مُؤاکَلَة. (ناظم الاطباء). و رجوع به مؤاکلة شود. || خوردن بعضی مر بعضی را. (ناظم الاطباء). و رجوع به اُکال شود.[ اُ ] (ع مص) خوردن بعضی مر بعضی را. (ناظم الاطباء). || اَکْلَة. (از اقرب الموارد). و رجوع به اکله و اَکال. شود. || اَکال. (از اقرب الموارد). و رجوع به سه معنی اخیر اَکال شود.[ اُ ] (ع اِ) جِ اُکل و اُکُل. (ناظم الاطباء). رجوع به اکل شود. || (اِ مص) خارش. (ناظم الاطباء). خارش. گویند: وجدت فی جسدی اُکالاً. (از مهذب الاسماء).
کلمات همقافیه با «اکال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر