معنی اکابر
5 بازدید
[ اَ بِ ] (ع ص، اِ) جِ اکبر. بزرگان. مقابل اصاغر. (یادداشت مؤلف). رجوع به اکبر شود. || مردمان دولتمند و توانا. || مردمان بزرگ و شریف و کبیر. (ناظم الاطباء). بزرگان. شرفا. (فرهنگ فارسی معین): نشست در مجلس عالی به حضور اولیای دولت و دعوت و زعیمان و بزرگان... و علما و اکابر و صالحان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۱). دیگر اکابر بدان اقتدا کردند. (کلیله و دمنه). محمود نه از جنس اکابر هنود است که با او بر رقعهٔ محاربت ملاعبت شاید کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۷). امیرخلف از اکابر ملوک جهان بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۰۶). اکابر همه عالم نهاده گردن طوع بر آستان جلالش چو بندگان صغار.سعدی. ممدوح اکابر آفاق است و مجموع مکارم اخلاق. (گلستان). - اکابرالقوم؛ بزرگان و شریفان قوم. (از اقرب الموارد) - اکابر و اصاغر؛ مهتران و کهتران. مهان و کهان. بزرگان و کوچکان. (فرهنگ فارسی معین). || کلانسالان. - کلاس اکابر؛ کلاسی که برای تعلیم بزرگسالان تشکیل می دهند. (فرهنگ فارسی دکترمحمد معین). - مدرسهٔ اکابر؛ مدرسهٔ سالمندان. مدرسه ای که برای تعلیم کلانسالان تشکیل دهند. (از یادداشت مؤلف).[ اَ بِ ] (اِخ) موضعی است. (یادداشت مؤلف). دهی است در کمتر از شش فرسخی میانهٔ جنوب و مشرق عسلویه. (از فارسنامهٔ ناصری): در خوارزم و درکات و اکابر از آن [ از توت ] دوشاب خاص اشخاص گیرند. (فلاحت نامه).
کلمات همقافیه با «اکابر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بر» برای سرودن شعر