معنی اک

معنی اک

6 بازدید
[ اَ ] (اِ) آک و عیب و عار. (ناظم الاطباء) (انجمن آرا). اک یا آک در فرهنگها به معنی آسیب و گزند گرفته شده است، اما معنی اصلی آن بد و زشت است در مقابل به و خوب. و اک منه در اوستا بمعنی بدمنش است و پدید آوردهٔ اهریمن و رقیب بهمن و بهمن آفریدهٔ اهورامزداست. (از فرهنگ ایران باستان پورداود ص ۷۴): آن فکندن به چاه بهر اکم وان بها کردنم به هجده درم. سنایی (از جهانگیری). || آسیب و آفت. (ناظم الاطباء). به معنی آسیب و هلاکت است که آک نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری). آسیب و هلاکت و آفت. (آنندراج) (از برهان): عدوی تو که چو هیزم شکسته باد مدام هنوز حادثه می سوزدش در آتش اک. منصور شیرازی (از فرهنگ خطی). و رجوع به آک شود.
[ اَ / -َکْ ] (پسوند) اک، یعنی کاف ماقبل مفتوح که معمولاً به کلمه ملحق شود بصورت «ک» تنها در فارسی علامت تصغیر است: پسرک. درختک. دخترک. مردمک. جوانک. رودک. بابک. (یادداشت مؤلف): فاخته وقت سحرگاه کند مشغله ای گویی از یارک بدمهر است او را گله ای. منوچهری. ای مرغک خرد زآشیانه پرواز کن و پریدن آموز.پروین اعتصامی. || علامت شفقت و ترحم است آنجا که «ک» به کلمه ای ملحق شود: حیوانک. مامک. فرزندک. طفلک. (یادداشت مؤلف): برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر در رهند.سعدی. بیندیش زان طفلک بی پدر وز آه دل دردمندش حذر.سعدی. || گاه بصورت «ک» تنها در الحاق به کلمه بجای الف و لام عهد ذهنی و ذکری می آید: دم جنبانک. دم برآب زنک. بادکنک. غم درکنک. موشک. (عبید زاکانی). حسنک. خوشگلک. آخوندک: مردک آمد (یعنی آن مرد معهود). (از یادداشت مؤلف). آخر زنک رفت (یعنی آن زن معهود). (یادداشت مؤلف). || و نیز بصورت «ک» تنها مزید مؤخر امکنه آید چون: شمشک. نارمک. لشکرک. کوهک. کهک. کدک. غورجک. غوزشک. ولنجک. سرک (قریه ای به چهارمحال). رودک. سرپولک. طورک. طبرک. اخسیسک. دشتک. جویک. ونک. شهرستانک. اصبهانک. فرک. بیشک. کنارک. کزک. دهالک. دهک. دهلک. دهنک. بادامک. راسک. روبنک. فنک. دشتک. دارک. دیزک. حصارک. خمرک. باغک. آسک. اربک. سمتک. یوغنک. تیمک. قزوینک. مستک. سرخک. نیسک. عنک. جلک. (یادداشت مؤلف). || علامت تحقیر و انکار و نفرت و کره است و بصورت «ک» به کلمه ملحق شود: پسرک حیا نمی کند. || گاه افادهٔ معنی نسبت و تشبیه کند و بصورت «ک» به کلمه پیوندد: پشمک. پستانک. ناخنک. مخملک. میخک. جفتک. متلک. پیچک. یتیم شادکنک. ابن لنگک. (یادداشت مؤلف). و رجوع به مدخل «ک» و «هـ » برای همهٔ معانی شود.
[ اُ ] (اِ) عک. در لهجهٔ گناباد خراسان، قی. استفراغ. شکوفه.
[ اَ ک ک ] (ع مص) گرم و بی باد شدن روز. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (از متن اللغة). || رد کردن کسی را و تنگی نمودن بر وی. || تنگ شدن سینهٔ کسی. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (منتهی الارب).
[ اَک ک ] (ع ص) روز گرم بی باد. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (منتهی الارب).
[ ] (اِخ) دهی از دهستان خرقان بخش آوج شهرستان قزوین. سکنهٔ آن ۷۰۵ تن. آب آن از قنات. محصول عمدهٔ آنجا غلات، صنایع دستی زنان قالیچه و جاجیم بافی و راه آن ماشین رو است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).
[ ] (اِخ) دهی از دهستان دشتابی بخش بوئین شهرستان قزوین. سکنهٔ آن ۷۶۹ تن، آب آن از قنات. محصول عمدهٔ آنجا غلات و یونجه و چغندر قند. صنایع دستی زنان گلیم بافی و جاجیم بافی است. ساکنان از ایل چکینی هستند و تغییر مکان نمیکنند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).

کلمات هم‌قافیه با «اک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید