معنی اورنگ
6 بازدید
[ اَ رَ ] (اِ) تخت پادشاهان. (انجمن آرا) (برهان). تخت پادشاهی. (ناظم الاطباء) (هفت قلزم). سریر و تخت. (آنندراج): نهادند اورنگ بر پشت پیل کشیدند شمشیر گردش دو میل. نظامی (شرفنامه ص ۴۷۴). بدو گفت بی تو نخواهم جهان نه اورنگ و نی گنج و تاج شهان.فردوسی. بر اورنگ زرینش بنشاندند بشاهی بر او آفرین خواندند.فردوسی. برکشد هوش مرد را از چاه گاه بخشدش مسند و اورنگ.ناصرخسرو. چو شاهنشاه صبح آمد بر اورنگ سپاه روم زد بر لشکر زنگ.نظامی. زهی دارندهٔ اورنگ شاهی حوالتگاه تایید الهی.نظامی. خوش فرش بوریا و گدایی و خواب امن کاین عیش نیست در خور اورنگ خسروی . حافظ. - اورنگ آرا؛ آرایندهٔ تخت شاهی. آرایش کنندهٔ تاج و تخت. - اورنگ پیرای؛ پیرایندهٔ اورنگ یعنی تاج و تخت، کنایه از پادشاه. (آنندراج): به رستم رکابی روان کرده رخش هم اورنگ پیرای و هم تاج بخش. نظامی (شرفنامه ص ۵۹ چ دبیر سیاقی). - اورنگ نشین؛ پادشاه صاحب تخت و تاج. (از ناظم الاطباء). تخت نشین و فرمانروا. (آنندراج): اورنگ نشین ملک بی نقل فرمانده بی نقیصه چون عقل.نظامی. اقطاع ده سپاه موران اورنگ نشین بخت کوران.نظامی. - هفت اورنگ؛ رجوع به هفت اورنگ شود. || فر و زیبایی. (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (برهان): فر و اورنگ بتو گیرد دین منبر از خطبهٔ تو آراید.دقیقی. گر ایدون که آید ز مینو سروش نباشد بدان فر و اورنگ و هوش.فردوسی. بدو گفت ای همه خوبی و فرهنگ جهان را از تو پیرایه است و اورنگ. ویس و رامین. ای از رخ تو تافته زیبایی و اورنگ افروخته از طلعت تو مسند و اورنگ.شهید. || شادی و خوشحالی. (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (انجمن آرا) (هفت قلزم) (برهان): جهان آباد گشت و شاد و اورنگ ز داد و دین و از خوبی هوشنگ. (از آنندراج). || زندگانی. (از ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج) (برهان). || آسمان. || آبی رنگ. || آب رنگ. (ناظم الاطباء). || جانورکی چوب خوار که بعربی آنرا ارضه خوانند. (ناظم الاطباء) (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). موریانه. || ریسمانی که بر آن چیزی آویزان کنند تا خشک گردد. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (انجمن آرا).[ اَ رَ ] (اِخ) نام شخصی که عاشق گلچهره نامی بوده. (از ناظم الاطباء) (آنندراج) (انجمن آرا): اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم. حافظ
کلمات همقافیه با «اورنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر