معنی اورند
7 بازدید
[ اَ رَ ] (اِ) مکر و فریب و خدعه. (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (برهان) (انجمن آرا) (شرفنامهٔ منیری). || شأن و شوکت و فر و شکوه و عظمت. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء) (برهان). فر و شکوه. (آنندراج) (انجمن آرا). || زیبایی و بها. (از ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (برهان). بها و زیبایی. (اسدی) (آنندراج) (برهان): سیاوش مرا همچو فرزند بود که با فر و با برز و اورند بود.فردوسی. || اورنگ و تخت و تاج و افسر. (آنندراج) (برهان) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا): هم از اختر شاه بهرام بود که با فر و اورند و بانام بود.فردوسی. || طالع و بخت. || زندگانی. || سیاهی در مقابل سفیدی. || هر رودخانهٔ عظیم و بزرگ. (ناظم الاطباء) (برهان): چو شاه فریدون کز اورندرود گذشت و نیامد بکشتی فرود.فردوسی. || دریا. (ناظم الاطباء) (برهان).[ اَ رَ ] (اِخ) نام یکی از پسران کی پشین پسر کیقباد که پدر لهراسب باشد. (ناظم الاطباء) (فرهنگ شاهنامه): که لهراسب بد پور اورندشاه که او را بدی آنزمان تاج و گاه.فردوسی.
کلمات همقافیه با «اورند»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ند» برای سرودن شعر