معنی اهل

معنی اهل

5 بازدید
[ اَ ] (ع ص، اِ) شایسته و سزاوار. (مؤید الفضلاء) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). گویند: هو اهل لکذا. واحد و جمع در آن یکسان است. ج، اهلون و اهالی و آهال و اَهلات و اَهَلات. (منتهی الارب). لایق. مستحق. صالح. ازدر. درخور. سزاوار. بایا. بایسته : سوی تو نیامده ست پیغمبر یا تو نه سزا و اهل پیغامی.ناصرخسرو. گر اهل آفرین نیمی هرگز جهال چون کنندی نفرینم.ناصرخسرو. ای از گل دوستی سرشته تن تو شد خربزه اهل تیغ چون دشمن تو خون ریختن خربزه در گردن من لیکن دیت خربزه بر گردن تو.سوزنی. - اهل بودن؛ شایسته بودن. - || موافق بودن. || باشنده. مقیم. ساکن. ساکن محلی. مقیم جایی. مردم سرزمین. کسان جایی. (از کشاف اصطلاحات الفنون). ج، اهالی : اهل جمله آن ولایات گردن بر...تا نام ما بر آن نشیند و بضبط ما آراسته گردد. (تاریخ بیهقی). ز شاه بینم دلهای اهل حضرت شاد هزار رحمت بر شاه و اهل حضرت باد. مسعودسعد. نازم به خرابات که اهلش اهل است گر نیک نظر کنی بدش هم سهل است. (منسوب به خیام). چون ظن افتاد که اهل خانه را خواب ربود مقدم دزدان بگفت شولم شولم. (کلیله و دمنه). و بزرجمهر بحضور برزویه و تمامی اهل مملکت این باب بخواند. (کلیله و دمنه). آفتاب شرف و حشمت و سلطان شرف نور گسترد و ضیا بر نسف و اهل نسف. سوزنی. سخنش معجز دهر آمد، از این به سخنان بخدا گر شنوند اهل عجم یا یابند.خاقانی. اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویند من چه خطا کرده ام بجای صفاهان.خاقانی. گوهر بمیان زر برآمیخت چون ریگ بر اهل مکه میریخت.نظامی. چو بدعهد را نیک خواهی به دهر بدی خواستی بر همه اهل شهر.سعدی. زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان نرود.سعدی. چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند که زیر بال همای بلندپروازند.سعدی. کسی کو بتابد ز محراب روی به کفرش گواهی دهند اهل کوی.سعدی. دعای صالح و صادق رفیق جان تو باد که اهل فارس بصدق و صلاح ممتازند. سعدی. - اهل بهشت؛ ساکنان بهشت. - اهل جنت؛ ساکنین بهشت. (ناظم الاطباء). - اهل جهنم؛ دوزخی. (از ناظم الاطباء). - اهل حصار؛ مردم قلعه : در همین ایام فتنه و اضطرار اهل حصار... (انیس الطالبین ص ۱۱۸). - اهل روزگار؛ مردم این جهان. (ناظم الاطباء). - اهل قبور؛ مردگان. (ناظم الاطباء). - اهل قریه؛ دهاتیان. (ناظم الاطباء). مردم ده و سکنهٔ آن. - اهل گیتی؛ مردم جهان. اهل دنیا: تا کی گویی که اهل گیتی در هستی و نیستی لئیمند.؟ - اهل محشر؛ مردم روز رستخیز. (ناظم الاطباء). - اهل مدر؛ تازیان شهرنشین. (ناظم الاطباء). - اهل مدر و حضر؛ ساکنان خانه ها. شهرنشینان. (از اقرب الموارد). - اهل وبر؛ تازیان چادرنشین. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). || کسان. (غیاث اللغات) (از آنندراج). خویشاوند. (ناظم الاطباء). کسان و خویشان مرد. اهل الرجل. (منتهی الارب). قوم. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). اصحاب. پیروان و یاران : تو ای جاهل برو با اهل هامان مرا بگذار با اولاد هارون.ناصرخسرو. زیرا که براندند مصطفی را ذریهٔ شیطان از اهل و اوطان.ناصرخسرو. - اهل النبی (ص)؛ ازواج و دختران و صهر آن حضرت که علی بن ابی طالب است یا زنان آن حضرت و اولیای وی از مردان. (منتهی الارب). ازواج و فاطمه و صهر آن حضرت که علی بن ابی طالب (ع) باشد. - اهل بیت کسی؛ زن و فرزند وی : من ندیدم نه اهل بیتم دید کاهل حسن المآب دیدستند.خاقانی. || مردمان خانه. (از آنندراج). اهل البیت. کسان خانه و ساکنان آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). کسان سرای. (از کشاف اصطلاحات الفنون). ج، اَهلون، اَهال، آهال، اَهلات، اَهَلات. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). باشندگان خانه. (مؤید الفضلا): در این اهل منزل وفایی نیابی مجوی اهل کامروز جایی نیابی.خاقانی. گریان همه اهل خانهٔ او از گم شدن نشانهٔ او.نظامی. || زن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از کشاف اصطلاحات الفنون). عیال. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات). زن (زوجه). (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): اهل الرجل؛ زوجته عرفاً و لغةً. (از کشاف اصطلاحات الفنون): و نیز شاید بود که کسی را برای فراغ اهل و فرزندان... بجمع مال حاجت افتد. (کلیله و دمنه). و فرزندان و اهل و نزدیکان را بدرود باید کرد. (کلیله و دمنه). هر که با اهل کسان شد فسق جو اهل خود را دان که قوادست او. (از فیه مافیه). || صاحبان. مفرد و جمع هر دو آید. (آنندراج) (غیاث اللغات). صاحب و خداوند. (ناظم الاطباء). صاحب. دارای... دارندهٔ... (یادداشت بخط مرحوم دهخدا):
[ اُ ] (اِ) در جنوب ایران سرو ناز را نامند. زُربین. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
[ اَ ] (ع مص) کتخدا شدن. (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج) (غیاث اللغات). زن خواستن و با اهل شدن. (منتهی الارب). تزویج کردن. زن گرفتن. (از اقرب الموارد). || بزوجیت و زنی دادن زن را. (از اقرب الموارد). || سزاواری. || انس گرفتن.(آنندراج) (غیاث اللغات). انس گرفتن به چیزی. (منتهی الارب) (غیاث اللغات).
[ اَ هِ ] (ع اِ) اهلی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || منزل اهل؛ جای باش کسان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
[ اَ هَ ] (ع مص) انس گرفتن به کسی یا چیزی. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «اهل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «هل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید