معنی انگل
5 بازدید
[ اَ گَ ] (اِ) کسی را گویند که صحبت او مکروه طبیعت باشد. (برهان قاطع) (هفت قلزم). کسی که صبحت او مکروه طبیعت باشد و او در اختلاط و مصاحبت ابرام و اصرار نماید. (آنندراج) (از انجمن آرا). مرد ناشناس گستاخ. (ناظم الاطباء). سرخر. موی دماغ. طفیلی. سربار. (یادداشت مؤلف): دل بغم گفتا که انگل وا شود غم دلم را دوستداری می کند. ملا محیی (از انجمن آرا) (از آنندراج). - انگل کسی شدن؛ بار بی فائده او گشتن. (یادداشت مؤلف). || حلقه ای که گوی گریبان را در آن اندازند. (از برهان قاطع) (از فرهنگ سروری). حلقه ای که گوی گریبان و تکمهٔ کلاه در آن کنند. (از انجمن آرا) (از آنندراج): ای کریمی که کند چرخ ز خورشید هلال جامهٔ جاه ترا هر سر مه گوی انگل. کمال اسماعیل (از آنندراج). || تکمه و گوی گریبان. (برهان قاطع). و رجوع به انگله، انگول، انگوله، انگیل و انگیله شود. || گیاه یا حیوانی که تمام یا مدتی از عمرش از موجود زندهٔ دیگری (میزبان) غذا دریافت می کند. بسیاری از باکتریهای بیماری زا، آغازیان، کرمها، قارچها و حشرات جزو انگلها هستند. (از دایرةالمعارف فارسی).[ اَ گُ ] (اِ) انگشت. و انگولک و انگولک کردن از همین کلمه انگل انگشت است. (یادداشت مؤلف). - اردشیر درازانگل؛ بهمن پسر اسفندیار بود... و نام او اردشیر بود کی اردشیر درازانگل خواندندی او را و به بهمن معروف است و او را درازدست نیز گویند. و بروایتی درازانگل از بهر آن گفتند که غارت به دور جایگاه کردی در جنوب و مشرق و روم. (مجمل التواریخ).
کلمات همقافیه با «انگل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گل» برای سرودن شعر