معنی انگشته
5 بازدید
[ اَ گُ تَ / تِ ] (اِ) انگشته و مذری و پنج انگشت، افزاری که برزگران دانه و کاه را بدان بباد بر دهند تا از هم جدا شود. (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ۷۷). آلتی باشد از چوب مانند پنجهٔ دست و دسته نیز دارد که برزیگران خرمن کوفته شده را بدان بباد دهند. (برهان قاطع) (از انجمن آرا). چهارشاخ. افشون. هسک. (فرهنگ فارسی معین). اوشین. (ناظم الاطباء): در راه نشابور دهی دیدم بس خوب انگشتهٔ او را نه عدد بود و نه مره.رودکی. از گواز وتش و انگشتهٔ بهمان [ و فلان ] تا تبر زین و دبوسی و رکاب کمری. کسایی (از لغت فرس اسدی). || انگشتوانه. (آنندراج). و رجوع به انگشتوانه شود.[ اَ گَ / گِ تَ / تِ ] (اِ) برزیگری را گویند که صاحب ثروت بود و کارکنان بسیار داشته باشد. || سوداگر صاحب سرمایه. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج).[ اَ گُ تِ ] (اِخ) دهی است از بخش اشترینان شهرستان بروجرد با ۳۳۱ تن سکنه. آب آن از قنات و محصول آن غلات، بادام و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «انگشته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر