معنی انگاره
5 بازدید
[ اَ / اِ رَ / رِ ] (اِ) هر چیز ناتمام. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نقش ناتمام خواه سایه دار باشد و خواه بی سایه چنانکه تصویر. (آنندراج). نقش ناتمام و نقشه و دول تصویر و هر چیز ناتمام. (غیاث اللغات). نقاشی و حجاری ناتمام. (ناظم الاطباء). طرح. زمینه. نقشه. (یادداشت مؤلف): چون این صندوق شد انگارهٔ عاج تبسم نقل، شکرخنده تاراج. زلالی (از آنندراج). || در بیت زیر ظاهراً به معنی طرح و نقشه جنگی آمده است : بر دین سپاه جمله کمین دارد با تیغ و تیر و جوشن و انگاره. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ۳۸۷). || انگارش. سرگذشت. افسانه. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء). افسانه. (غیاث اللغات). - انگاره کردن؛ از سر گرفتن سرگذشت و افسانه را بطریق کنایه، چنانکه اگر کسی بسیار و مکرر از گذشته بگوید گویند انگاره می کند یعنی از سر بازمی گیرد. (از برهان قاطع) (از آنندراج): هرکجا مجمعی بود ز شهان همه از وی کنند انگاره. شمس فخری (از فرهنگ سروری). - انگاره گفتن؛ بسیار و مکرر گفتن گذشته ها و از سر گرفتن افسانه و سرگذشت را. (ناظم الاطباء). || یاد گذشته ها کردن. (برهان قاطع) (آنندراج) (فرهنگ سروری). یاد چیزهای گذشته. (ناظم الاطباء). || جریدهٔ شمار. (لغت اسدی). شمار. دفتر شمار. (فرهنگ اسدی نخجوانی). دفتر و حساب و نامهٔ اعمال. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). دفتر و حساب که نامهٔ اعمال هم نوشته اند. (آنندراج). جریدهٔ حساب و نامهٔ اعمال. (فرهنگ سروری). دفتر حساب. (غیاث اللغات). جریدهٔ محاسبان. (صحاح الفرس). روزنامه. (ناظم الاطباء): زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول بنشین و تن اندر ده و انگاره به پیش آر. لبیبی (از فرهنگ اسدی نخجوانی). || اندازه. مقیاس. (فرهنگ فارسی معین). تصور کردن اندازهٔ چیزی. چنانکه گویند: انگارهٔ این کار چنان و فلان مقدار است. (از انجمن آرا) (از آنندراج). || تخمین. برآورد. (یادداشت مؤلف). - انگاره گرفتن؛ برآورد کردن. تخمین کردن : ما انگارهٔ صد مهمان را گرفته بودیم. (یادداشت مؤلف). || مصالح. اسباب. (یادداشت مؤلف). || فرم مطبعه که هشت صفحه است و این اصطلاح مطابع تبریز است. (یادداشت مؤلف). || (ص) پس پس خزنده از شرم و حیا. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «انگاره»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ره» برای سرودن شعر