معنی انوشه
9 بازدید
[ اَ / اُ شَ / شِ ] (اِ) خوشی و خرمی. (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). || داماد. (ناظم الاطباء). مجازاً بمعنی داماد یعنی مرد نوکدخدا. (غیاث اللغات). || پادشاه نوجوان. (برهان) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات) (انجمن آرای ناصری). || آفرین و بارک اللََّه. (انجمن آرا) (برهان) (آنندراج). خنکا. طوبی. خوشا. (برهان). (آنندراج). مرحبا. (برهان) (آنندراج). || شراب انگوری. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری) (برهان): انوشه خور طرب کن شادمان زی درم ده دوست جو دشمن پراگن.منوچهری. || (ص) شادمان. (ناظم الاطباء). خرم و خوشحال. (غیاث اللغات) (برهان) (آنندراج): بدو گفت پیران که ای شهریار انوشه بزی تا بود روزگار.فردوسی. || جاودان. جزو اول کلمه «ان» علامت نفی و جزو دوم ائوش ، به معنی هوش، مرگ و نیستی. جمعاً بی زوال، بی مرگ. زوال ناپذیر. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): بدو گفت شاها انوشه بزی.فردوسی. به بهرام گفتند انوشه بدی ز راه نیستان چرا آمدی.فردوسی. بشاه جهان گفت انوشه بدی همیشه ز تو دور چشم بدی.فردوسی. بدو گفت مؤبد کانوشه بدی جهاندار با فرهٔ ایزدی.فردوسی.[ اَ شَ ] (اِخ) نام انوشیروان که در اصل انوشه روان و نوشین روان بوده. (آنندراج). رجوع به انوشیروان شود.[ اَ شَ ] (اِخ) چهاردهمین از خانان اوزبک خیوه از ۱۰۷۴ تا حدود ۱۰۸۵ هـ. ق. رجوع به ترجمهٔ طبقات سلاطین اسلام ص ۲۵۰ شود.
کلمات همقافیه با «انوشه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شه» برای سرودن شعر