معنی انف
7 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) بینی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (ترجمان القرآن جرجانی) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات). منخر. (از اقرب الموارد). معطس. دماغ. (یادداشت مؤلف). ج، آناف، اُنوف، آنُف (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (آنندراج) (از اقرب الموارد). - امثال: انف فی السماء و اِست فی الماء، در حق کسی گویند که لاف بسیار زند و برطبق آن کاری بجای نیارد. || مهتر قوم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پیشوای قوم. انف القوم؛ مهتر و رئیس قوم. (آنندراج). || پشته. || بیرون آمدگی کوه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پارهٔ کوه که پیش آمده باشد. (آنندراج). آنچه از کوه بیرون آمده باشد. (از اقرب الموارد). || اول هر چیز و یا سخت ترین آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اول هر چیز. سار فی انف النهار؛ یعنی در اول روز. (از اقرب الموارد). جاء فلان یعدو و انف العدو؛ ای اشد العدو. (منتهی الارب). || زمین رست که پیوسته بر آن آفتاب باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || کرانهٔ نان و پارهٔ آن. (منتهی الارب) (آنندراج). انف الرغیف، پاره ای از نان گرده. (ناظم الاطباء). || کنارهٔ ریش. (منتهی الارب) (آنندراج). انف اللحیه؛ کرانهٔ ریش. (ناظم الاطباء). || کنارهٔ سپل شتر. (منتهی الارب) (آنندراج). انف خف البعیر؛ کرانهٔ سپل شتر. (ناظم الاطباء). || انف البرد؛ سختی سرما. || انف المطر؛ بارانی که اول برویاند گیاه را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || انف الناب؛ آن طرف از دندان که اول برآید. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رجل حَمِیُّ الْاَنف؛ مرد با ننگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). حَمِیَ اَنفُهُ؛ عزیز گردید. (از اقرب الموارد). || ورم انف؛ خشمگین گردیدن: ورم انفه؛ خشمگین گردید. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || جعل انف در قفا؛ پشت کردن بحق و روی آوردن بباطل؛ جعل انفه فی قفاه. || هو یتبع انفه؛ می بوید و می رود پی آن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رغم انف؛ خوار گردیدن. (از اقرب الموارد). - رغم انف کسی؛ ضد او. علیه وی. (فرهنگ فارسی معین). - علی رغم انف کسی؛ به رغم انف او. برخلاف میل او. و رجوع به رغم شود. - معیوب بودن انف کسی؛ خل بودن. ابله بودن او. (فرهنگ فارسی معین). || (اصطلاح موسیقی) تگیه گاه زه ها (اوتار) و یا سیمهاست در بالای آلات ذوات الاوتار (رودجامگان) مقابل خرک (مشط) که در پایین آلت و مستقر بر کاسه است و بفارسی بینی گویند. (یادداشت مؤلف). یکی از پایه های دوگانهٔ سیمها در آلات ذوات الاوتار و آن مفصلی است که تکیه گاه سیمهاست و در زیر پنجه قرار گیرد. مقابل مشط. (فرهنگ فارسی معین). و رجوع به انفت و انفة شود.[ اَ ] (ع مص) زدن بینی کسی را. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بر بینی زدن. || به بینی رسیدن آب و جز آن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی): انفه الماء؛ رسید آب تا بینی او در حوض و جوی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پاسپر کردن شتران مرغزار ستور نارسیده را. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ اَ نَ ] (ع مص) ننگ داشتن از چیزی. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ننگ داشتن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). استنکاف. (از اقرب الموارد). ننگ و عار داشتن. (آنندراج): ما رأیت احمی انفاً من فلان؛ یعنی با ننگ تر از فلان ندیدم. || باردار شدن زن و رغبت نکردن وی بچیزی. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). ویار کردن زن. (یادداشت مؤلف). || دردمندبینی شدن شتر از چوبک مهار. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). نالیدن شتر از حلقهٔ مهار. (از اقرب الموارد). || رام و منقاد گردیدن. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || کراهت داشتن گوینده از آنچه گفته. (از ناظم الاطباء). تنزه. (از اقرب الموارد). || سابق شدن. (آنندراج). و رجوع به اِنف و انفت و انفة شود.[ اُ نُ ] (ع اِ) رفتار نیکو. || آتیک من ذی انف؛ می آیم ترا از پیش، کماتقول من ذی قَبَل. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). اِفعل ذاک من ذی انف؛ از سرنو بکن این کار را. (یادداشت مؤلف). || (ص) روضة انف؛ مرغزار ستور نارسیده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). چراگاهی که نچریده باشند. (آنندراج). مرغزاری که نچریده بود. (مهذب الاسماء): کلأ انف؛ گیاه چریده ناشده. (ناظم الاطباء). || کأس انف؛ جام ناخورده. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جامی که از آن نیاشامیده باشند. (از اقرب الموارد). کاسه ای که ازو آب نخورده باشند. (آنندراج). || امر انف؛ کار نو که کسی نکرده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چیزی نو و مستأنف. (آنندراج).[ اَ نِ ] (ع ص) بعیر انف؛ شتر دردمندبینی از چوبک مهار. (ناظم الاطباء). اشتری که بینیش درد کند از برس. (مهذب الاسماء). آنکه بینی او درد کند. (یادداشت مؤلف). || ذَئِر. ذائر. (یادداشت مؤلف). و رجوع به ذائر شود. || (ق زمان) اکنون: قال انفاً؛ گفت اکنون. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «انف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نف» برای سرودن شعر