معنی انسی
6 بازدید
[ اِ ] (ع ص نسبی، اِ) ضد وحشی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء): نه وحشی دیدم آنجا و نه انسی نه راکب دیدم آنجا و نه راجل.منوچهری. که عمری شد که همجنسی ندیدم بجز وحشی دگر انسی ندیدم. (منسوب به نظامی). || اصطلاح طب) طرف درون عضو. (از آنندراج). جانب چپ از هر چیز. اصمعی گفته است جانب راست از هر چیز و نیز گفته هر دو عضو انسان مانند دو ساعد و دو قدم و هرچه رو به انسان دارد انسی است و هرچه پشت به انسان دارد وحشی است. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). از دستها و پاها آنچه رو بداخل دارد. (از اقرب الموارد). جانب اندرونی عضو و هر چیز و جانب راست. (غیاث اللغات). آن سوی چیز که روی بدرون دارد مثلاً جانب انسی دست یا پای آن سوی است که ابهام در آن است. جانب انسیِ در، آن است که روی به اطاق دارد نه به حیاط. سوی درونی. آن سوی از تن یا اعضاء تن یا چیز دیگر که روی به درون سوی دارد. جانب درونی هرچیز. آن جانب چیزی که بسوی تو باشد. درون سو. درون رویه. سوی پای که روی با مردم دارد. سوی اندرونی پای. آن طرف از حرفی یا صحیفه ای که چون برابر نهی در مقابل دست چپ افتد. (از یادداشتهای مؤلف). (اصطلاح خطاطی) طرف راست قط قلم، انسی و طرف چپ وحشی است : زد کاتب صنعت از پی ایجاد رقم را این هردو جهان انسی و وحشی است قلم را. عالی (از آنندراج). || شکم کمان که روی به کشنده باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). روی کمان که بطرف کماندار باشد. (آنندراج). انسی کمان، آن روی کمان که فراکشنده دارد. (یادداشت مؤلف).[ اِ / اَ نَ ] (ع اِ) واحد انس. (از اقرب الموارد). واحد انس یعنی یک نفر آدم از مردم. (ناظم الاطباء). آدمی. (آنندراج) (مؤید الفضلاء) (ترجمان القرآن جرجانی). مردم. انسان. یکی از مردم. یک انسان. یک آدمی. یک انس. (یادداشت مؤلف): {/B فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمََنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ اَلْیَوْمَ إِنْسِیًّا.۱۲-۲۰۱۹:۲۶/} (قرآن ۱۹/۲۷) هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی که نه اویستی جنی و نه خود انسی. منوچهری. بگوی من پذیرفته ام و پیمان کرده ام خدای تعالی را خاموشی، امروز با هیچ مردم سخن نخواهم گفت. (کشف الاسرار ج ۶ ص ۲۴). و سخنش روح افزای دل انسیان. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۲۸). - انسی و جان؛ انس و جن : تو کعبهٔ عجم شده او کعبهٔ عرب او و تو هر دو قبلهٔ انسی و جان شده. خاقانی. پدیدآرندهٔ انسی و جانی اثرهای زمینی وآسمانی.نظامی. ج، اَناسیّ، اَناسی، اَناسیَة، اُناس. (منتهی الارب). ج، اُناس و اَناسیّ. (از اقرب الموارد). و رجوع به انسان و انس شود.[ اُ ] (از ع، ص نسبی) همدم و آشنا. (آنندراج).[ اَ سا ] (ع اِ) دردگین نسا. (منتهی الارب). دردگین رگ نسا. (ناظم الاطباء). مبتلا به نقرس. (یادداشت مؤلف). || رگی است در ساق سفلی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). نام رگی در ساق سفلی و عامه آن را عرق انثی گویند. (یادداشت مؤلف). || قسمتی از شهب و ثوابی نجوم که بصورت آدمی توهم شود. (یادداشت مؤلف).[ اُ ] (اِخ) اسماعیل بیگ شاملو. شاعر بود. بهند رفت و به حضور شاهجهان رسید و در سال ۱۰۲۶ هـ . ق. کشته شد. از اوست: آنرا که عقل بیش غم روزگار بیش دیوانه باش تا غم تو دیگران خورند. (از الذریعة قسم ۱ از جزء ۹ ص ۱۰۷). (تذکرهٔ صبح گلشن چ هند ص ۴۴) (قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۰۴۹).[ اُ ] (اِخ) سید قطب الدین حسین جنابدی معروف به امیر حاج. از جنابد خراسان و مردی وارسته و شاعر و معاصر امیرعلیشیر نوائی بود و به سال ۹۲۳ هـ . ق. درگذشت . از اوست: نماز شام که چندین هزار مشعل نور ز پردهٔ افق آورد آسمان بظهور درآمدم متألم به محنت آبادی که در زمین نشاطش فرح نکرده عبور. (از آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۷۳) (تحفهٔ سامی ص ۲۵) (قاموس الاعلام ترکی ج ۲ ص ۱۰۴۹). و رجوع به آتشکده و تحفهٔ سامی شود.[ اُ ] (اِخ) عبدالرحمن خان بن بختیارخان دهلوی. صوفی و شاعر بود و در ۱۰۲۵ هـ . ق. درگذشت. از اوست: گر دل ز غم دوست سلامت بودی آماجگه تیر ملامت بودی گویند قیامتی و دیداری هست ای کاش که امروز قیامت بودی. (از تذکرهٔ روز روشن چ تهران ص ۸۸).[ اُ ] (اِخ) قاضی نوراللََّه ساوه ای برادرزادهٔ قاضی مسیح الدین عیسی ساوه ای شاعر قرن نهم. در اراک (عراق) و خراسان قاضی بود. از اوست: دردا که ندارد خبر آن سیمبر از من من بی خبر از خویشم و او بی خبر از من بیمار توام سوی من آخر قدمی نه زان پیش که آیی و نیابی خبر از من. (از الذریعة قسم ۱ از جزء ۹ ص ۱۰۷) (تذکرهٔ صبح گلشن چ هند ص ۵۵۷) (قاموس الاعلام ترکی ج ۶ ص ۴۶۰۶).
کلمات همقافیه با «انسی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سی» برای سرودن شعر