معنی اندوختن

معنی اندوختن

13 بازدید
[ اَ تَ ] (مص) جمع کردن و فراهم آوردن. (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری) (هفت قلزم) (انجمن آرا) (آنندراج). جمع کردن. (رشیدی). گرد کردن و جمع آوردن. (فرهنگ سروری). گوالیدن. (فرهنگ سروری) (از یادداشت مؤلف). حاصل کردن. گرد کردن. (فرهنگ میرزا ابراهیم) (شرفنامه) (مؤید الفضلاء). جمع کردن و حاصل کردن و کسب کردن. (ناظم الاطباء). الفختن. الفغدن. الفنجیدن. (فرهنگ جهانگیری). بدست کردن. (یادداشت مؤلف): دگر هرکجا رسم آتشکده ست که بی هیربد جای ویران شده ست بباید همی آتش افروختن بدان نام نیکو بیندوختن.فردوسی. زرد گلان شمع برافروختند سرخ گلان یاقوت اندوختند.منوچهری. و هرگز مال نیندوختی و جز بر بهیمهٔ مصری ننشستی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۷). مرد، همدم آنگه اندوزد که آید در عدم موم از آتش آنگه افروزد که دارد ریسمان. خاقانی. پانزده مربط فیل که او را از بهر ذخیرهٔ ایام و عدت اوقات خصام اندوخته بود، بستد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۶). اتباع او عامهٔ مردم را زبون گرفتند و برایشان کیسه ها دوختند و از ایشان مال بسیار اندوختند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). نه پیش از تو بیش از تو اندوختند به بیداد کردن جهان سوختند.(بوستان). || ذخیره کردن. پس انداز کردن. (فرهنگ فارسی معین): هوی و هوس خرمنش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته.(بوستان). ترک دنیا بمردم آموزند خویشتن سیم و غله اندوزند.(گلستان). دو کس رنج بیهوده بردند... یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد. (گلستان). دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت اللََّه اللََّه که تلف کرد و که اندوخته بود.حافظ. ز شادی برجهم هر دم چو گندم بر سر تابه گر آن خط دانهٔ دلها چو مور اندوختن گیرد. کمال خجندی. هرچه از عقل و علم و دین اندوخت آتش عشق آن نگارین سوخت. سراج الدین راجی (از فرهنگ سروری). گر نخواهی تو نور علم اندوخت بتنور اثیر خواهی سوخت.؟. || بهره بردن. سود بردن. انتفاع. (فرهنگ فارسی معین). || قرض واپس دادن. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (انجمن آرا) (آنندراج). وام گزاردن. (فرهنگ میرزا ابراهیم) (شرفنامهٔ منیری). وام واپس دادن. (ناظم الاطباء). || واگزاردن. واپس گزاردن. (مؤید الفضلاء).

کلمات هم‌قافیه با «اندوختن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید