معنی اندرکردن
4 بازدید
[ اَ دَ کَ دَ ] (مص مرکب) داخل کردن. (یادداشت مؤلف): گلاب و مشک و کافور بسرشت و بمنفذهای آن اندر کرد. (تاریخ سیستان). گاو لاغر بزاغذ اندرکرد تودهٔ زر بکاغذ اندرکرد. (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). آبی را بپزند و میان او پاک کنند و بجایگاه دانه عسل اندر کنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). گویند توتل... چیزی همی خورد زمین آن نمک بود لقمه از دستش بیفتاد از زمین برگرفت و بخورد طعم آن خوشتر یافت از آن بفرمود تا برگرفتند و بخوردنی اندر کرد و این رسم بماند. (مجمل التواریخ).
کلمات همقافیه با «اندرکردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر