معنی اندروقت
4 بازدید
[ اَ دَ وَ ] (ق مرکب) فوراً. فی الحال. دروقت. (فرهنگ فارسی معین). در همان وقت. در حال : و اندروقت دو حله آوردند از بهشت بنور و رنگ خورشید. (تاریخ سیستان). هیچکسی زآنسو نتوانستی نگریست از نور بسیار که چشم وی نابینا گشتی اندروقت. (تاریخ سیستان). قیدار اندروقت بدانجایگاه شد. (تاریخ سیستان). عبداللََّه بن احمد هزیمت شد و اندروقت خبر سوی باجعفر آمد. (تاریخ سیستان). آن دیوسوار اندروقت تازان برفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۷).
کلمات همقافیه با «اندروقت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قت» برای سرودن شعر