معنی اندرنوردیدن
7 بازدید
[ اَ دَ نَ وَ دَ ] (مص مرکب) درنوردیدن. درپیچیدن. طی کردن. بیکسو نهادن : زمانه بدین خواجهٔ سالخورد همی دیر ماند تو اندرنورد. (شاهنامه بروخیم ج ۱ ص ۲۹). گفت من از نرد ننالم همی نرد بیکسو نه و اندر نورد.فرخی. و رجوع به درنوردیدن و نوردیدن شود.
کلمات همقافیه با «اندرنوردیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر