معنی اندرز

معنی اندرز

6 بازدید
[ اَ دَ ] (اِ) پند. (برهان قاطع) (غیاث اللغات) (هفت قلزم) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). نصیحت. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (فرهنگ سروری) (انجمن آرا) (آنندراج) (مؤید الفضلاء) (غیاث اللغات) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). موعظت. وعظ. عظه. نصح. تذکیر. ذکری. (یادداشت مؤلف): بسوی خراسان فرستادشان بسی پند و اندرزها دادشان.فردوسی. مگر بشنود پند و اندرزتان بداند سرمایه و ارزتان.فردوسی. هر آن کس کز اندرز من درگذشت همه رنج او پیش من باد گشت.فردوسی. همه هرکه ایدر در این مرز من کجا گوش دارید اندرز من.فردوسی. بزنهار مرد و به افغان سپهر به اندرز ماه و بفریاد مهر. (گرشاسب نامه ص ۱۳۱). همه اندرز من بتو اینست که تو طفلی و خانه رنگین است .سنایی. نویسد یکی نامهٔ سودمند بتأیید فرهنگ و رای بلند. مسلسل باندرزهای بزرگ کزو سازگاری کند میش و گرگ.نظامی. وگر من با توام چون سایه با تاج بدین اندرز رایت نیست محتاج.نظامی. بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی بکژدم گزیده منال.سعدی. آنگاه گشود لب به اندرز انگیخت سخن بدلنشین طرز. فیضی (از آنندراج). - اندرزگونه؛ اندرزمانند: مرا طبیب دل اندرزگونه ای کرده ست کز این سواد بترس از حوادث سودا. خاقانی. || وصیت. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (غیاث اللغات) (شرفنامه) (فرهنگ اوبهی) (انجمن آرا) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (ترجمان جرجانی مهذب عادل بن علی) (دهار) (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). وصایت. وصاة. (از منتهی الارب). آخرین وصیت. (ناظم الاطباء). وصیت کردن. (مؤید الفضلاء). سفارش. وصیت میت. وصیت که برای پس از مرگ کنند. (یادداشت مؤلف): برادر چو بشنید چندی گریست چو اندرز بنوشت سالی بزیست برفت و بماند آن سخن یادگار تو اندر جهان تخم زفتی مکار.فردوسی. پس ایزدگشسب آنچه اندرز بود بزمزم همی گفت و موبد شنود.فردوسی. ز اسقف بپرسید کز نوشزاد وز اندرزهایش چه داری بیاد چنین داد پاسخ که جز مادرش برهنه نباید که بیند سرش.فردوسی. چو اندرز کیخسرو آرم بیاد تو بشنو مگر سرنپیچی ز داد.فردوسی. به اندرز این ابن یامین خویش امید روان و دل و دین خویش که از حکم دارندهٔ دادگر رسانید بازش بنزد پدر. شمسی (یوسف و زلیخا). ولی گرچه شد روز بر وی [ مادر اسکندر ] سیاه سر خود نپیچید از اندرز شاه.نظامی. به اندرز بگشاد مهر از زبان چنین گفت با مادر مهربان که من رفتم اینک تو از داد و دین چنان کن که گویند بادا چنین.نظامی. بی اندرز هرگز مباشید کس ببینید هرکار را پیش و پس.؟ || عهد. (منتهی الارب). || کتاب و نوشته. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (ناظم الاطباء). کتاب و این معنی مجازی است بدینگونه [ که ] مواعظ و نصایح در کتاب است. (مؤید الفضلاء). || حکایت. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (آنندراج). حکایت و قصه. (ناظم الاطباء). و رجوع به اندرز بد، اندرزپذیر، اندرز دادن، اندرز کردن، اندرزکننده، اندرزگر، اندرز گفتن، اندرزگو، اندرزناپذیر، اندرزنامه، اندرزنیوش و اندرزور شود.

کلمات هم‌قافیه با «اندرز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید