معنی اندرخورد
5 بازدید
[ اَ دَ خوَرْ / خُر ] (ن مف مرکب) لایق و سزاوار و زیبا. (برهان قاطع). لایق و زیبا. (مؤید الفضلاء). لایق. زیبا. ازدر. اندرخور. اندرخورا. درخورد. شایان. فراخور. (از شرفنامهٔ منیری): مر زنان راست جامه اندرخورد هرچه باشد رواست جامهٔ مرد.سنایی. نیست هرکس در محبت مرد او نیست اندرخورد هر دل درد او. رکن الدین کرمانی. زینت از بهر زن بود که بمرد جز قزاکند نبود اندرخورد.لطیفی.
کلمات همقافیه با «اندرخورد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر