معنی اندربای
6 بازدید
[ اَ دَ ] (نف مرکب) ضروری و حاجت و محتاج الیه و دربایست. (برهان قاطع). ضروری و حاجت و محتاج الیه و وابستهٔ چیزی و آنرا دربایست نیز گفته اند و اندروای بدل آن است. (انجمن آرا) (آنندراج). ضرور. دربایست. محتاج الیه. (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین): مهرگان رسم عجم داشت بپای جشن او بود چو چشم اندربای.فرخی. زهی تن هنر و چشم نیکنامی راچو روح درخور و همچون دو دیده اندربای. فرخی.[ اَ دَ ] (ص مرکب) آویخته و معلق. (انجمن آرا) (آنندراج). نگون و سرازیر و آویخته. (برهان قاطع). آویخته. معلق. سرنگون. سرازیر. (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء). اندروای. و رجوع به اندروای شود.
کلمات همقافیه با «اندربای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر