معنی اندرافکندن
7 بازدید
[ اَ دَ اَ کَ دَ ] (مص مرکب) افشاندن. پراکندن : بصد جای تخم اندرافکند بخت بتندید شاخ و برآورد رخت.عنصری. || نوشیدن. بیکبار نوشیدن : تا خبر یابم جامی دوسه اندرفکنم رخ کنم سرخ و فرودآیم با ناز و بطر. فرخی. || داخل کردن : تو هم اکنون نزد افشین روی و اگر بار ندهد خویشتن را اندرافکنی و بخواهش و تضرع و زاری پیش این کار بازشوی. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۷۴). و رجوع به افکندن و انداختن شود.
کلمات همقافیه با «اندرافکندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر