معنی انداز

معنی انداز

6 بازدید
[ اَ ] (اِمص) به معنی مصدر است که انداختن باشد. (از برهان قاطع). عمل انداختن. (فرهنگ فارسی معین). - بارانداز؛ آنجا که بار فرود می آورند: بارانداز کشتی. - پاانداز؛ آنچه بزیر پا می اندازند. و رجوع به پاانداز شود. - || قواد، دلال محبت. جاکش. (از فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده). - پس انداز؛ صرفه جویی. کنار گذاشتن پولی از روی درآمد. (فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده). - پشت هم انداز؛ حقه باز. و رجوع به همین ماده در حرف پ شود. - پشت هم اندازی؛ حقه بازی. حیله گری. تزویر. و رجوع به همین ماده در حرف «پ» شود. - پشت هم اندازی کردن؛ پشت هم انداختن. (از فرهنگ فارسی معین). - پیش انداز؛ آنکه پیش اندازد. آنکه سبقت دهد. (از فرهنگ فارسی معین). - || کسی که بجلو راند. (از فرهنگ فارسی معین). - || پارچه ای که در وقت طعام خوردن بروی زانو گسترند. دستارخوان : یک عدد صراحی نقره مملو از رواح ریحانی... با پیالهٔ طلا و پیش انداز زربفت از پی او فرستادند. (عالم آرا ج ۲ ص ۶۲۴) (از فرهنگ فارسی معین). - || رشتهٔ جواهر که زنان از گردن آویزند و در پیش سینه قرار دهند. (فرهنگ فارسی معین). - تیرانداز؛ تیراندازنده : بخل کش دادده و شیرکش و زهره شکاف تیغ کش باره فکن نیزه زن و تیرانداز. منوچهری. شرط عقل است صبر تیرانداز.(گلستان). چهارصد مرد تیرانداز که خدمت او بودند همه خطا کردند. (گلستان سعدی). چشمان ترک و ابروان جان را بناوک می زنند یارب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را. سعدی. سپرت می بباید افکندن ای که دل میدهی به تیرانداز.سعدی. باکم از ترکان تیرانداز نیست طعنهٔ تیرآورانم میکشد.حافظ. - تیراندازی؛ عمل تیر انداختن : خم ابروی تو در صنعت تیراندازی برده از دست هرآن کس که کمانی دارد. حافظ. - چرخ انداز؛ کماندار. (برهان قاطع): جوانی ببدرقه همراه ما شد سپرباز چرخ انداز. (گلستان). و رجوع به چرخ انداز در حرف «چ» شود. - چشم انداز؛ مساحتی از دشت یا تپه و کوه که چشم آنرا ببیند. منظره. (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به چشم انداز شود. - چشم انداز شدن؛ از بالا نظر کردن. - || غافل بودن از... تغافل کردن از... (از فرهنگ فارسی معین). و رجوع به چشم انداز شدن شود. - حکم انداز؛ تیرانداز ماهر که در تیراندازی خطا نکند. (از یادداشت مؤلف). - خاک انداز؛ بیلچه ای که خاک و خاکروبه و خاکستر و امثال آنها بدان، بدور اندازند. (از یادداشت مؤلف). و رجوع به خاک انداز و خاک انداختن شود. - خمپاره انداز؛ سلاحی شبیه توپ که بدان خمپاره اندازند. - دست انداز؛ گودی و ناهمواری در راه: این راه دست انداز دارد. - ژوبین انداز؛ پرتاب کنندهٔ ژوبین (زوبین). - سراندازی؛ انداختن سر. فدا کردن سر: اگر کلالهٔ مشکین ز رخ براندازی کنند در قدمت عاشقان سراندازی.سعدی. و رجوع به سرانداز و سراندازی در حرف «س» شود. - سنگ انداز؛ عمل سنگ انداختن : ز سنگ انداز او سنگی که جستی پس از قرنی سر گردون شکستی.؟ - || سنگ انداز و سنگ اندازان، جشن آخر ماه شعبان است که اکنون کلوخ انداز و کلوخ اندازان گویند. (از حاشیهٔ دیوان مختاری چ جلال الدین همایی ص ۲۲۷): یکی ترانه درانداز حسب حال که هست خدایگان را فردا نشاط سنگ انداز.مختاری. - شلنگ انداز؛ کسی که شلنگ (قدم بلند) برمیدارد. (از فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده). - || راه رفتن در حال شلنگ اندازی. (از فرهنگ عامیانهٔ جمال زاده). - شلنگ انداز رفتن؛ با گامهای بلند راه رفتن. - غلطانداز؛ چیزی یا کسی که مردم را بغلط می اندازد. چیزی یا کسی که ظاهرش جز باطنش است. - کمندانداز؛ آنکه کمند را برای اسیر کردن دشمن یا صید حیوان بسوی او بیندازد. کمندافکن. (از فرهنگ فارسی معین). - کمنداندازی؛ عمل کمندانداز: صید مطلب نکند جز به کمنداندازی هرکه قطع نظر از عالم اسباب کند. مخلص کاشی (از فرهنگ فارسی معین از بهار عجم) (آنندراج). - گوهراندازی؛ دور انداختن گوهر. کنایه از اعراض از مال اندوزی. و رجوع به گوهراندازی در حرف «گ» شود. - ناوک انداز؛ اندازندهٔ ناوک. پرتاب کنندهٔ ناوک. و رجوع به ناوک انداز در حرف «ن» شود. - نفطانداز؛ وسیله ای که بدان نفط می انداختند (در جنگهای قدیم). - || کسانی که نفط پرتاب می کردند (در جنگهای قدیم). - نفطاندازی؛ عمل نفط انداختن : هندوی نفطاندازی همی آموخت. (گلستان از کلیات سعدی چ مصفا ص ۱۱۴). || قصد و میل نمودن. (برهان قاطع) (هفت قلزم). قصد کردن. (جهانگیری). قصد و آهنگ. (رشیدی) (انجمن آرا) (آنندراج). قصد. (غیاث اللغات). قصد و میل. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین). قصد و عزم. (از شعوری ج ۱ ورق ۱۰۹): باز ابرو کرد بالا ترک تیرانداز من عالمی را کشت و دارد این زمان انداز من. عبدالرزاق کاشی (از شعوری ج ۱ ورق ۱۰۹). گر مرغ سازند از گلم بر بامش افتم از هوا خواهم شد آخر صید او میدانم از انداز خود. سیفی بخاری (از شعوری ج ۱ ورق ۱۰۹). شدند آن هژبران آهو شکار برانداز آهو بر آهو سوار. هاتفی (از شعوری ج ۱ ورق.۱۰۹). انداز بلند است خدا آرد راست؟ (آنندراج). || (اِ) اندازه و مقیاس و مقدار چیزی. (برهان قاطع) (هفت قلزم). مقدار چیزی. (رشیدی). مقدار و مقیاس چیزی. (سروری). قیاس. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا). اندازه و مقدار چیزی. (از انجمن آرا) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). مقدار و مقیاس. (انجمن آرا). اندازه. مقیاس. مقدار. (فرهنگ فارسی معین): اگر بشمری نیست انداز و مر همی از تبیره شود گوش کر.فردوسی. به طینوش گفت این نه مقدار اوست برانداز آن کو پرستار اوست.فردوسی. تو هستی زن و مرد من پس نخست ز من باید انداز فرهنگ جست .اسدی. از رنج درون خسته ام هیچ مپرس از حال دل شکسته ام هیچ مپرس انداز پرش رفته ز یادم عمریست ای دوست زبان بسته ام هیچ مپرس. سلطان خدیجه بیگم بنت کلبعلیخان (از یادداشت مؤلف). - بانداز؛ باندازه : دگر گفت کوشش بانداز و بیش چه گویی کز آن دو کدام است پیش. فردوسی. و رجوع به باندازه در ترکیبات اندازه شود. - برانداز؛ تخمین . سنجش. برآورد. - برانداز کردن؛ برآورد کردن. سنجیدن. - بی انداز؛ بی اندازه. بی قیاس : جاودان شاد زیاد آن ملک کامروا لشکرش بی عدد و مملکتش بی انداز. فرخی. کی تواند خرید جز دانا بچنین مال ناز بی انداز.ناصرخسرو. و رجوع به بی اندازه در ترکیبات اندازه شود. || قدر و مرتبه. (انجمن آرا) (آنندراج). مقدار و مرتبه. (غیاث اللغات). شایستگی. لیاقت. مقام : بزرگان که بودند با او [ رستم ] بهم برنج و بجنگ و بشادی و غم براندازشان یک بیک هدیه داد [ کیخسرو ] از ایوان خسرو برفتند شاد.فردوسی. بهنگام گوید سخن پیش شاه سزا دارد انداز هرکس نگاه.اسدی. || حمله کردن. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (آنندراج). حمله. (ناظم الاطباء). || قدرت. || حال. (غیاث اللغات) (آنندراج). || حدس. (ناظم الاطباء). تخمین کردن. (از شعوری ج ۱ ورق ۱۰۹). - انداز رسا؛ کنایه از فکر رسا و طرزی که هر کسی را پسند آید. (غیاث اللغات) (از آنندراج). || مجازاً به معنی برجستن است. (از آنندراج): گرچه دوری ز درش داشت بسی باز مرا شوق افکند در آن کو به یک انداز مرا. غیاثای حلوایی (از آنندراج). || ادای دلپذیر. (غیاث اللغات). ادای دلپسند. (آنندراج). || اندود دیوار. || گچ و ابزار و آلت و مالهٔ گچ مالی. (از ناظم الاطباء). || (نف) در ترکیب بجای «اندازنده» نشیند تیرانداز. سنگ انداز. (فرهنگ فارسی معین). اندازنده و افگننده و پرت کننده و افشاننده و پیمانه کننده و در این معانی همیشه بطور ترکیب استعمال میگردد. (ناظم الاطباء). اندازنده. (رشیدی). || قصدکننده. || (فعل امر) میل نمای و قصد کن. (برهان قاطع) (از هفت قلزم).

کلمات هم‌قافیه با «انداز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «از» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید