معنی اندار
6 بازدید
[ اِ ] (اِ) سرگذشت و افسانه. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). افسانه. (فرهنگ میر عضدالدوله انجو از غیاث اللغات). سرگذشت و افسانه و داستان و قصه و حکایت. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء): تلخ می آید ترا گفتار من خواب می آرد ترا اندار من .؟[ اِ ] (ع مص) برآوردن. اخراج. برآوردن از مال خود؛ اندر عنه من ماله کذا؛ برآورد آنقدر از مال خود. || افگندن. از شمار افگندن: اندر من الحساب کذا؛ این قدر از شمار افگند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بیفکندن. (تاج المصادر بیهقی). || بشمشیر افگندن: ضرب یده بالسیف فاندرها؛ دست او را بشمشیر زد و پس افکند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «اندار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر