معنی انجوخ
7 بازدید
[ اَ ] (اِ) چین گرفتن بود روی و تن را و آنچه بدین ماند. (لغت فرس اسدی چ عباس اقبال ص ۷۵). شکن و چین باشد که در روی و تن و پوست و غیر آن افتد. (صحاح الفرس). چین و شکن روی و اندام باشد از غایت پیری یا بسبب دیگر. (برهان قاطع) (از آنندراج). چین و شکن روی و اندام. (انجمن آرا) (هفت قلزم). شکنج اندام و روی و اندام باهم. (شرفنامهٔ منیری). پوست روی و تن که چین گرفته باشد. (فرهنگ اوبهی). چینی که بر روی افتد از پیری و خادمان را نیز این چین بر روی افتد. (فرهنگ خطی). چین و چروک پوست. چین خوردگی پوست بسبب پیری. (فرهنگ فارسی معین). انجوغ. انجخ. انجغ. انجوخه. ترنجیدگی. نورد. (یادداشت مؤلف): شدم پیر بدینسان و توهم خود نه جوانی ترا سینه پرانجوخ و تو چون چفته کمانی . رودکی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۷۶). سپهر گفت چو بخت شهنشهم دیروز شنید عقل و بدو گفت هان بگو ای شوخ که بخت شاه جوان است چهره اش شاداب گرفته روی تو از غایت کبر انجوخ. شمس فخری (از انجمن آرا). || آب دهن. تف. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از هفت قلزم) (از ناظم الاطباء). آب دهن باشد بلغت بعضی از ولایات خراسان. (صحاح الفرس). خیو. (یادداشت مؤلف). || بمعنی پژمردن میوه هم آمده. (فرهنگ خطی) (فرهنگ اوبهی). || (ص) چین دار شده و ترنجیده و رنگ برگشته و پژمرده. (ناظم الاطباء). چین گرفته و ترنجیده. گرفته روی. (شرفنامهٔ منیری).
کلمات همقافیه با «انجوخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وخ» برای سرودن شعر