معنی انجالیدن
6 بازدید
[ اَ دَ ] (مص) پر کردن. || سیر گشتن. || سیراب گشتن. || بازداشتن از تندی و غلبه و انسداد. (آنندراج). اقدام کننده بکاری را از آن کار بازداشتن. (از شعوری ج ۱ ورق ۱۲۳ الف). || گستاخی نمودن. || مانده کردن. (آنندراج). خسته و مانده کردن. (از شعوری). || دلالت کردن. معلوم کردن. || نصیحت دادن. || برتافتن. (آنندراج). || برگشتن. || برگشتن و منصرف شدن امیدکننده از امیدش. متعدی آن انجالانیدن است. (از شعوری). و رجوع به انجالانیدن شود.
کلمات همقافیه با «انجالیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر