معنی انباشتن
5 بازدید
[ اَمْ تَ ] (مص) پر کردن و مملو گردانیدن و انبار نمودن. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج). آکندن. ممتلی کردن. امتلاء. (یادداشت مؤلف). کبس. (تاج المصادر بیهقی). پر کردن جای عمیق بخاک و جز آن. (شرفنامهٔ منیری) (مؤید الفضلاء). انباردن : بدان کرد شاید نهان آفتاب بدین شاید انباشت دریای آب.اسدی. درم زیر خاک اندر انباشتن به از دست پیش کسان داشتن. اسدی (گرشاسب نامه ص ۱۶۰). به دُم رود جیحون بینباشتی به دَم زنده پیلی بیوباشتی. اسدی (گرشاسب نامه ص ۴۰). جهان گشتی و رنج برداشتی چو گنجی بینباشت بگذاشتی. اسدی (گرشاسب نامه ص ۳۵۳). جهان انباشت گوش من بسیماب بدان تا نشنوم نیرنگ این زن. خاقانی. جوانان لشکر خندق بینباشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۸). از خار و خاشاک و... بتعاون دستها فراهم آوردند و غوران خندق بینباشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). ای دریغا گنج را بگذاشتم آب حیوان را بخاک انباشتم. مولوی (مثنوی). زانباشتن چاه زنخدانْش بمشک معلومم شد که دل برون ناید از او. سعید هروی (از شعوری ج ۱ ورق ۱۲۲ الف). || افشاندن. (ناظم الاطباء): ز بدکار چشم بهی داشتن بود خاک در دیده انباشتن.فردوسی. || خیسانیدن. || ممزوج کردن. || خراب و ویران نهادن. (ناظم الاطباء). - انباشته شدن؛ انکباس. اندفان. (تاج المصادر بیهقی). - برانباشتن؛ پر کردن. انباردن : ور سر بکشد خرد ز هشیاری بر پشتش بار دین برانبارد.ناصرخسرو. جوابش چنین داد دانای دور که با چون منی برمینبار جور.نظامی.
کلمات همقافیه با «انباشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر