معنی انباردار
4 بازدید
[ اَمْ ] (نف مرکب) انباربان. انباری. (زمخشری). کسی که انبار ذخیره بآن سپرده است. (ناظم الاطباء). محافظ انبار. نگهبان محل کالا و ارزاق. (فرهنگ فارسی معین). حسابدار انبار. حافظ انبار. آنکه حساب محتوی انبار با اوست. (یادداشت مؤلف). || محتکر. (دهار). حَکِر. (یادداشت مؤلف): کسی کو بمیرد ز نایافت نان ز خرد و بزرگ و ز پیر و جوان بریزم ز تن خون انباردار که او کار ایزد گرفتست خوار.فردوسی. || ذخیرهٔ حبوبات. (آنندراج): اعتباری نیستم پیش بت انباردارصدهزار انبار غم دارم من بی اعتبار. سیفی (از آنندراج). || (اصطلاح تصوف) جویای حقیقت و سالک طالب که دلش مخزن اسرار است. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «انباردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر