معنی امینالدین
5 بازدید
[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) ابن شیخ کریم و برادر بزرگ منشی فداحسین (قرن ۱۳ هجری). به اردو و فارسی شعر میگفته و او راست رسالهٔ «نثر بهار». از اوست: نوبهار اینک چو حسن گلرخان رنگین اداست نرگس شهلا برنگ ما سراپا چشمهاست ساقیا از جانب ما تشنگان غفلت چراست فصل گل آمد شراب و شیشه و ساغر کجاست؟ (از تذکرهٔ روز روشن چ تهران ص ۸۳).[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) ابوزکریا یحیی بن اسماعیل اندلسی بیاسی. از دانشمندان مشهور زمان خود و در طب و ریاضیات استاد بود. از مغرب بمصر آمد و در قاهره اقامت جست و از آنجا به دمشق رفت و در آنجا بود تا درگذشت. (از عیون الانباء ج ۲ ص ۱۶۳). و رجوع به همین کتاب شود.[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) (امیر...) پسر شهاب الدین فضل. از سرداران و ملازم سلطان ابوسعید بهادر بود. (از حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۳۵۶). رجوع به سربداران شود.[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) جبرئیل بن شیخ صالح بن قطب الدین، پدر شیخ صفی الدین اسحاق، سرسلسلهٔ صفویان است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ صص ۴۱۲ - ۴۱۴ شود.[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) خواجه... محمود. از وزرای ابوالغازی حسین میرزا (در گذشته به سال ۹۱۱ هـ .ق .) از سلسلهٔ تیموری بود. (از حبیب السیر چ خیام ج ۴ ص ۱۱۲).[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) فضل بن علی فضل هبری، ملقب به امین الدین و مکنی به ابوعلی. از مشاهیر محدثان و مفسران و فقهای قرن ششم هجری است. رجوع به ابوعلی... شود.[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) لقب عبدالوهاب بن احمدبن وهبان دمشقی است. (یادداشت مؤلف). رجوع به عبدالوهاب... شود.[ اَ نُدْ دی ] (اِخ) نصر یا نصیر یا ناصر. جد دوم حمداللََّه مستوفی که مدتی سمت استیفای عراق را داشته و بعد از آن شغل کناره جسته و بزهد و عبادت پرداخته است. (از تاریخ مغول عباس اقبال ص ۵۲۳) (از نزهةالقلوب چ لیدن ص ۴۸).
کلمات همقافیه با «امینالدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر