معنی امیر
9 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) میر. پادشاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). فرمانروا. (مهذب الاسماء). کسی که فرمانروا بر قومی باشد. (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ فارسی معین). راعی. (منتهی الارب). سلطان. خلیفه. این کلمه با الف و لام تعریف یا بدون آن در روی سکه های عربی و اسلامی دیده می شود. اصلاً برای خلفا وضع شده است بخصوص وقتی که بالفاظ «المؤمنین» یا «المسلمین» اضافه شود. سپس برؤسای سپاه و حکام و ارباب سیاست اطلاق شده و الفاظی از قبیل «الاجل» و «الجلیل» و «السید» و المظفر» و «المؤید» بدان الحاق شده است. (از نقودالعربیه ص ۱۳۴): اندی که امیر ما بازآمد پیروز مرگ ازپس دیدنْش روا باشد و شاید. رودکی. بسا که مست در این خانه بوده ام شادان چنانکه جاه من افزون بد از امیر و بیوک. رودکی. آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد بر خویشتن دگر نتواند فراز کرد.ابوشکور. به ابر رحمت ماند همیشه کفّ امیر چگونه ابر، کجا توتکیش باران است. عماره. گو ای گزیدهٔ ملک هفت آسمان ای خسرو بزرگ و امیر بزرگوار.منوچهری. چون بمیان سرای برسید حاجیان دیگر پذیره آمدند و او را پیش امیر بردند. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۱). امیر فرمود تا کمر شکاری آوردند. (تاریخ بیهقی ص ۱۳۹). یک روز چنان اتفاق افتاد که امیر مثال داده بود... (تاریخ بیهقی ص ۱۴۱). امیر خداوند پادشاهست هرچه فرمودنیست بفرماید. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۸). گر خطیر آن بُوَدی کش دل و بازوی قویست شیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی -محقق ص ۲۱۸). خلل از ملک چون شود زایل جز برای وزیر و تیغ امیر؟ ناصرخسرو (ایضاً ص ۱۹۸). دستم رسید بر مه ازیرا که هیچ وقت بی من قدح بدست نگیرد همی امیر. ناصرخسرو (ایضاً ص ۱۰۲). ای پسر پیش جهل اسیری تو تا نگردد سخن بپیشت امیر. ناصرخسرو (ایضاً ص ۱۹۸). اگرچه بر دل مردم خرد امیر شده ست ضمیر روشن تو بر خرد شده ست امیر. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۳۹۷). میرمیرت بر زبان بینند پس در وقت ورد یا مخوان فوّضت امری یا مگو کس را امیر. سنایی (دیوان چ امیرکبیر ص ۱۶۴). چون تمام برخواند [ فرخی ] امیر [ ابوالمظفر چغانی ] شعرشناس بود... از این قصیده بسیار شگفتیها نمود. (چهارمقاله چ معین چ هفتم ص ۶۳). گفت امیر [ ابوالمظفر چغانی ] بداغگاه است و من میروم پیش او. (چهارمقاله ص ۵۹). قصیده ای گوی لایق وقت... تا ترا پیش امیر برم. (چهارمقاله ص ۶۰). اسیران خاکند امیران اول که چون خاک عبرت فزایی نیابی.خاقانی. هر فریقی مر امیری را تبع بند گشته میر خود را از طمع.مولوی. نهاد بد نپسندد خدای نیکوکار امیر خفته و مردم ز ظلم او بیدار.سعدی. نکونام را کس نگیرد اسیر بترس از خدا و مترس از امیر.(بوستان). بدست آهن تفته کردن خمیر به از دست برسینه پیش امیر.(گلستان). عراق ایران است این امیر ایران است گشاده گردد ایران امیر ایران را. ؟(از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). || درجه ای پایین تر از پادشاه [ یا خلیفه ] . (از فرهنگ فارسی معین). چنانکه از تاریخ سیستان مستفاد میشود امیر بالاترین درجهٔ نظام و درجهٔ پایین تر از فرمانروای کل (پادشاه) بوده است : یعقوب مهتران ایشان [ خوارج ] را خلعت داد و نیکویی گفت که از شما هرکه سرهنگ است امیر کنم و هرکه یک سوار است سرهنگ کنم و هرچه پیاده است شما را سوار کنم. (از تاریخ سیستان ص ۲۰۵). گفتم [ احمدبن ابی دوآد ] یا امیر [ افشین ] خدا مرا فدای تو کناد من ازبهر قاسم عیسی را آمده ام. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۲). || فرمانده سپاه. سردار. سپهسالار. (از فرهنگ فارسی معین): چو من پادشاه تن خویش گشتم اگرچند لشکر ندارم امیرم.ناصرخسرو. پای دارد با مصافی از مصافش یک غلام دست دارد با سپاهی از سپاهش یک امیر. امیر معزی (دیوان چ اقبال ص ۳۶۲). که باشد بی امیر آشفته لشکر. (تاریخ سلاجقهٔ کرمان). || کسی که از طرف پادشاه حکومت ولایتی یا شهری را دارد. حاکم. عامل. (از یادداشتهای مؤلف). سرور. رئیس. بزرگ قوم یا طایفه و ازین معنی القابی همچون امیر الشعراء، امیر مؤمنان یا امیرالمؤمنین و امیرالحاج و جز اینها آمده است. رجوع مواد شود. || عظیم. (منتهی الارب). || کنکاش کننده. || همسایه. || عصا کش کور. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || پیشکار خلیفه. (فارسنامهٔ ابن البلخی): در آن روزگار امرا پیشکاران خلیفه را خواندندی هیچکس را امیر نگفتند مگر ایشان را. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۷۱). || شاهزاده. شاهپور. (از یادداشت مؤلف). || نژاده. (زمخشری). || در اصطلاح قوم بنی اسرائیل، رئیس قوم و یا شیخ و پیشوا بود. (از قاموس کتاب مقدس). ج، امراء. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). - امیرآباد؛ جایی که امیر آباد کرده باشد. اسامی عده ای از دهکده ها و قصبات ایران و ممالک فارسی زبان. رجوع به امیرآباد شود. - امیر سخنان؛ امیر سخن. شاعر و ادیب : ای امیر سخنان کز پی نفع حکما مر ترا قوت تأیید الاهیست وزیر. سنایی (دیوان چ امیرکبیر ص ۱۶۱). ترکیب ها: - امیرآب. امیر آب حیوان. امیرآخر. امیرآخور. امیرآخر(آخور)باشی. امیرالبحر. امیرالجیش. امیرالجیوش. امیرالحاج. امیرالحج. امیرالسواحل. امیرالمرأة. امیرالمؤمنین. امیر امراء. امیر امیران. امیرانه. امیربار. امیربازار. امیر بحر. امیر توپخانه. امیرتومان. امیر حاج. امیر حج. امیرداد. امیردادی. امیرزاده. امیر سواحل. امیرشکار. امیرشکارباشی.امیر طلایه. امیرکبیر. امیر کردن. امیر لشکر. امیر مجلس. امیر مؤمنان. امیر مؤمنین. امیر نحل. امیروار. امیری.[ اَ ] (اِخ) پسر قارن که عمزادهٔ موسی (پیغمبر بنی اسرائیل) و بر دین او بود. (از تاریخ گزیده چ امیرکبیر ص ۵۹).[ اَ ] (اِخ) نام نخستین و هفتمین پادشاه از بریدشاهیان دکن (قرن دهم و یازدهم هجری) بود. (از معجم الانساب زامباور ج ۲ ص ۴۳۹). و رجوع به بریدشاهیان شود.[ اَ ] (اِخ) محمدبن محمدبن احمد عبدالقادر سنباوی ازهری، معروف به امیر. (۱۱۵۴ -۱۲۳۲ هـ .ق ./ ۱۷۴۲-۱۸۱۷ م.). وی از دانشمندان عرب و از فقیهان مالکی بود. در ناحیهٔ سنبو در مصر تولد یافت و در ازهر درس خواند و در قاهره درگذشت. بر بسیاری از کتب مشهور شرح یا حاشیه نوشته است. رجوع به اعلام زرکلی چ ۱ ج ۳ ص ۹۷۴ شود.[ اَ ] (اِخ) در کتاب مقدس بدو تن بدین نام اشاره شده: ۱ -امیر (متکلم)، یکی از افراد خانوادهٔ کهانت. ۲ -مردی که از تل نمک و تل حرشا برآمد. (از قاموس کتاب مقدس).[ اَ ] (اِخ) مولانا... شاعر ترک و متقدم بر امیرعلیشیر نوایی (در گذشته به سال ۹۰۶ هـ .ق .) است و اشعار ترکی خوبی دارد. در شعر فارسی تتبع شیخ کمال کرده است. از اوست: روز قسمت هر کسی از عیش بخش خود ستاند غیر زاهد کو ریاضتها کشید و خشک ماند. و قبر او در بدخشانست. (از مجالس النفائس ص ۱۹۳).[ اَ ] (اِخ) ابن احمر (الاحمر) الیشکری. عبدالرحمان سمره او را در سیستان جانشین خود کرد. (از تاریخ سیستان ص ۸۴). و رجوع به همین کتاب، و عبدالرحمان بن سمره شود.
کلمات همقافیه با «امیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر