معنی امرؤالقیس
7 بازدید
[ اِ رَ ءُلْ قَ ] (اِخ) ابن عانس بن منذربن امرؤالقیس. شاعر مخضرمی و از مردم حضرموت بود که بعد از ظهور اسلام مسلمان شد و در اواخر عمر به کوفه رفت و در آنجا وفات یافت. وی صاحب قصیدهٔ مشهوری است که اول آن این بیت است: تطاول لیلک بالاثمد و نام الخلی و لم ترقد که بعضی آنرا به امرؤالقیس بن حجر صاحب معلقه نسبت داده اند ولی از آنِ امرؤالقیس پسر عانس است. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۱ ص ۳۵۲).[ اِ رَ ءُلْ قَ ] (اِخ) (اول) پسر عمروبن عدی لخمی دومین پادشاه دولت لخمیهٔ قحطان در عراق. بعد از مرگ پدرش بپادشاهی رسید و مردی خردمند و شجاع بود. دایرهٔ حکومتش را وسعت داد و به ملک عرب ملقب گردید. مدت پادشاهی وی ۳۵ سال طول کشید و در ۳۲۸ م. وفات یافت. حمزهٔ اصفهانی و ابن خلدون او را امرؤالقیس بَدء یعنی اول نامیده اند. قبر وی اخیراً در صفاة کشف شده و در آن نوشته ای بخط نبطی زیباست. (از اعلام زرکلی چ ۲ ج ۱ ص ۳۵۳).[ اِ رَ ءُلْ قَ ] (اِخ) (ثانی) پسر عمروبن امرؤالقیس اول. از پادشاهان بنی لخم یا لخمیهٔ قحطان. ستمکاره بود و در حدود ۳۸۲ م. به سلطنت رسید. (از اعلام زرکلی، چ ۲ ج ۱ ص ۳۵۳).[ اِ رَ ءُلْ قَ ] (اِخ) (ثالث) پسر نعمان ثانی از پادشاهان بنی لخم از پادشاهان عراق در دورهٔ جاهلیت بود و در حدود ۵۰۷ م. به پادشاهی رسید. (از اعلام زرکلی چاپ ۲ ج ۱ ص ۳۵۳).[ اِ رَ ءُلْ قَ ] (اِخ) جندح یا سلیمان پسر حجر کندی. بزرگترین شاعر دورهٔ جاهلیت و یکی از صاحبان معلقات بود. معلقهٔ وی مشهورترین معلقات و قریب هشتاد بیت و مطلع آن این است : قفا نبک من ذکری حبیب و منزل بسقط اللوی بین الدخول فحومل. نسب وی به ملوک کنده از اهل نجد می پیوندد. پدرش حجر حکمران بنی اسد بود که بحیله و نیرنگ کشته شد. امرؤالقیس به خونخواهی پدر قیام کرد لیکن قبیله اش او را یاری نکرد. و او به قیصر روم پناه برد و مدایحی دربارهٔ قیصرساخت ولی یک تن از قبیلهٔ بنی اسد او را به هجو و بدگویی قیصر متهم ساخت و قیصر بعنوان خلعت پیراهن زهرداری بدو فرستاد که همین که آنرا در بر کرد پوست بدنش زخم شد و ریخت و امرؤالقیس هم در اثر همان زهر کشته شد، گویند قیصر فرمان داد تا مجسمهٔ او را درست کنند و بر سر قبرش که در انقره (آنکارا) بود قرار دهند. و نیز گویند که مأمون خلیفه عباسی آن مجسمه را دیده بوده است. بعلت زخمی شدن بدنش او را ذوالقروح نیز نامیده اند. گروهی از اهل تحقیق معتقدند که در انقره به مرض آبله مرده است و لقب ذوالقروح نیز بهمین مناسب بوده است. او را ملک ضلیل نیز می گفته اند وفاتش را از ۵۴۰ تا ۵۶۶ م. نوشته اند دیوان وی نخستین بار در سال ۱۸۷۷ م. در پاریس طبع شده است. (از ریحانة الادب ج ۱ ص ۱۰۶) (اعلام المنجد).
کلمات همقافیه با «امرؤالقیس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر