معنی امذح
5 بازدید
[ اَ ذَ ] (ع ص) آنکه در رفتن هر دو رانش بهم ساید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از تاج المصادر بیهقی) (آنندراج) (از مهذب الاسماء) (از مصادر زوزنی). آنکه رانهایش برهم نشیند وقت رفتن. (مجمل اللغة). ج، مُذح. (از مهذب الاسماء) (از المرجع). || بدبوی. (ناظم الاطباء) (از آنندراج). بدبوی و گنده. (منتهی الارب). گویند: ما امذح ریحه؛ چه گنده است بوی آن. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «امذح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذح» برای سرودن شعر