معنی امام
3 بازدید
[ اِ ] (ع ص، اِ) مقتدا، رئیس باشد یا غیر رئیس. (منتهی الارب). پیشوا. (آنندراج). پیشرو. (فرهنگ فارسی معین) . ج، اَیِمَّه، اَئِمَّه. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). مؤلف منتهی الارب نویسد: امام جمع است بر لفظ واحد، نه اسم جمع مانند عدل، زیرا که در تثنیه امامان گویند بلکه جمع مکسر است تقدیراً چنانکه در فُلک که ضمهٔ آن در حالت جمع مانند ضمهٔ اُسد است و در حالت افراد مانند ضمهٔ قفل. (منتهی الارب ذیل امّ). جمع امام چون واحدش است. (از متن اللغة): کرا رودکی گفت باید مدیح کامام فنون سخن بود گر دقیقی مدیح آورد پیش اوی چو خرما بود برده سوی هجر.دقیقی. بعلم و عدل و به آزادگی و نیکویی مؤبد است و موفق، مقدم است و امام.فرخی. مأمون را سخت خوش آمد و بپسندید آنچه طاهر کرده بود گفت ای امام آن نخست دستی بود که بدست مبارک تو رسید من آن چپ را راست نام کردم. (تاریخ بیهقی چ ادیب). امام روزگار بود [ بونصر ] در دبیری. (تاریخ بیهقی). امروز عمری بسزا یافته است [ بوصادق تبانی ] و در رباط مانک علی میمون میباشد و در روز افزون از صد فتوی را جواب میدهد و امام روزگار است در همهٔ علوم. (تاریخ بیهقی). جگرگوشهٔ سیدالمرسلین که بد انبیا و رسل را امام.سوزنی. هرکه در قوم بزرگ است امامش خوانند هرکه دل صید کند صاحب دامش خوانند. خاقانی. امام رسل پیشوای سبیل امام الهدی صدر دیوان حشر.سعدی. || قیم امر و مصلح. (از متن اللغة). || دلیل و راهنما. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || کتاب سماوی. (آنندراج). کتاب. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || قرآن. (از نفائس الفنون) (متن اللغة) (منتهی الارب). و در نزد قراء و اهل تفسیر هریک از مصاحفی را گویند که در زمان عثمان به امر وی نوشتند و بهر شهری نسختی فرستادند، و بمصحفی که عثمان نزد خود نگاه داشت امام اطلاق نمیشود. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || لوح محفوظ. (از کشاف اصطلاحات الفنون) (مجمع البیان طبرسی ذیل آیهٔ ۱۲ از سورهٔ یس). و از آن است قوله تعالی: {/Bوَ کُلَ شَیْ ءٍ أَحْصَیْنََاهُ فِی إِمََامٍ مُبِینٍ . ۱۱-۱۷۳۶:۱۲/}(قرآن ۳۶/۱۲)؛ یعنی همه چیز را دانسته ایم و شمرده در لوح محفوظ آن پیشوای روشن پیدا. (کشف الاسرار میبدی، ج ۸ ص ۲۰۶). و در همین کتاب آمده است: این لوح محفوظ، همان ذکر است که در خبر صحیح است که هر شب حق جل جلاله بجلال عز خود برگشاید و در آن نگرد و کس را بعد ازو نیست و نرسد که در آن نگرد. (کشف الاسرار ج ۸ ص ۲۰۹). || نبی. (متن اللغة) (منتهی الارب). || خلیفه. (متن اللغة). || راه وسیع روشن. (از متن اللغة). راه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و از آن است قوله تعالی: {/Bوَ إِنَّهُمََا لَبِإِمََامٍ مُبِینٍ . ۳-۶۱۵:۷۹/}(قرآن ۱۵/۷۹). (از منتهی الارب). || راز. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || پیشرو سپاه. (از متن اللغة). || سرودگوی شتران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || جانب قبله. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آنچه بدان مثل زنند. (منتهی الارب) (از متن اللغة). || زه کمان. (ناظم الاطباء). || منظر خوب. (آنندراج). || کرانهٔ زمین. || آنچه هر روز طفلان بیاموزند از سبق و جز آن. || رشتهٔ درودگر. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رشتهٔ معماران که به آن بنا راست کنند. (غیاث اللغات) (آنندراج). مسطر چوب که بدان عمارت راست کنند. (منتهی الارب). رژه. ریسمان کار. زیج. || کردهٔ مصوران. (منتهی الارب). ظاهراً مراد طرح و نقشه ای است که مصور و نقاش کشیده باشد. و در تداول مردم گَردَه تلفظ شود. || سرگره. امام تسبیح. مقری. گل سبحه و گل تسبیح. (از خزانةاللغات). - امام سبحه؛ دانهٔ کلانی که واسطةالعقد تسبیح باشد: شود براه یقین پیر دستگیر مرا امام سبحه گر از خاک کربلا باشد. طاهرغنی. بر خود صلاح بسته بود عاری از صلاح هرگز امام سبحه نداند نماز چیست. سید حسین خالص (از آصف اللغات). || در اصطلاح صوفیه، قطب. شیخ. || کسی که برای او ریاست دینی و دنیوی هر دو باشد. (از تعریفات جرجانی). در نزد متکلمان جانشین پیغمبر را امام گویند که وظیفهٔ او بر پاداشتن رسوم و آداب دین است چنانکه پیروی آن بر همهٔ امت واجب شده است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). نزد شیعهٔ اثنا عشری هریک از دوازده پیشوا که نخستین آنان علی بن ابی طالب (ع) و آخرین آنان مهدی (ع) است، و یازده تن اخیر از نسل علی (ع) و فاطمه دختر محمد (ص)اند. (فرهنگ فارسی معین). نزد اسماعیلیه، هر یک از هفت پیشوا که شش تن نخستین همان شش امام اول شیعهٔ اثناعشری هستند و هفتمین اسماعیل بن جعفر صادق باشد. (از فرهنگ فارسی معین):[ اِ ] (ع ص، اِ) جِ آمّ. (متن اللغة). قصدکنندگان. (ناظم الاطباء). رجوع به آم شود.[ اَ ] (ع ق، اِ) پیش. (منتهی الارب). ضد وراء. (از متن اللغة). فراپیش. (فرهنگ فارسی معین). در مقام تحذیر گفته میشود امامک و آن اسم فعل بمعنی تقدم است. (از متن اللغة). و رجوع به امامک شود.[ اِ ] (اِخ) لقب ابراهیم بن محمدبن علی بن عبداللََّه بن عباس، جد خلفای عباسی است. رجوع به ابراهیم... شود.[ اِ ] (اِخ) (میرزا قاسم) از معاصران خواندمیر مؤلف حبیب السیر و در خط تعلیق و نستعلیق و فن شطرنج استاد بوده و شعر می سروده است. خواندمیر سه بیت زیر را از او نقل کرده است: شد مرا کاسهٔ سر خاک در میخانه باشد از گردش ایام شود پیمانه زآشنایان همه بیگانه شدم بهر تو من آشنا ناشده گشتی تو ز من بیگانه پیش واعظ منشین قصهٔ طوبی مشنو قد برافراز که کوته شود این افسانه. رجوع به حبیب السیر جزء۴ از ج ۳ صص ۶۱۶-۶۱۷ شود.[ اِ ] (اِخ) دهی است از دهستان طارم علیا بخش سیردان شهرستان زنجان واقع در ۵۶ هزارگزی شمال باختری سیردان و ۲۴ هزارگزی راه شوسه. کوهستانی و سردسیر و دارای ۴۷۴ تن سکنه است. آب آن از چشمه سار تأمین میشود. محصولش غلات و عسل و لبنیات و شغل اهالی زراعت و مکاری و گله داری و گلیم و جاجیم و قالیچه بافی است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).[ اُ ] (اِخ) قصبه ای است از بخش رودسر شهرستان لاهیجان، مرکز دهستان سُمام واقع در ۵۰ هزارگزی جنوب باختر رودسر و ۱۸ هزارگزی خاور دیلمان و ۱۸ فرسخی شمال قزوین. کوهستانی و سردسیر است. آب آن از چشمه سارهای محلی و زه آب رودخانهٔ خوش خوانی تأمین میشود. سکنهٔ دائم آن در حدود ۵۰۰ تن است. این عده در تابستان چند برابر میشود. دارای ۳۰ باب دکان، مرکز بازرگانی دهستان سمام است. محصولش غلات دیمی و گردو و فندق است. اهالی هنگام زمستان جهت کسب به اطراف رشت میروند. صنایع دستی زنان شالبافی است. از آثار قدیم برجی در ۵۰۰گزی شمال خاوری قصبه روی تپه ای بنام صومعه سرا دارد که ارتفاع آن در حدود ۷ گز است و بقایای بناهای قدیمی از قبیل آجر سفال و غیر آن و در زمانهای گذشته قبوری شبیه قبور زردشتیان دیده شده است احتمال میدهند که این برج آتشکده بوده است، و ممکن است این برج از برجهای خبر (دیده بانی) باشد که در بیشتر نقاط حساس کشور دیده میشود. دو مزرعهٔ کوچک بنام صومعه سرا و خوش خوانی که دو سه خانوار سکنهٔ دائمی دارد و نزدیک به امام واقع شده است جزء قصبه است. راه کاروان رو قدیمی لنگرود به قزوین از این محل میگذرد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).[ اِ ] (اِخ) دهی است از بخش اَرکَواز شهرستان ایلام، واقع در ۳۰ هزارگزی شمال باختری قلمه دره کنار راه مالرو ارکواز به ایلام. کوهستانی و هوایش معتدل است، ۴۲۰ تن سکنه دارد. آب آن از چشمه تأمین میشود. محصولش غلات و لبنیات و شغل اهالی زراعت و گله داری است. ساکنان آن از طایفهٔ رسول وندگچی هستند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).[ ] (اِخ) (یعنی محل اجتماع) و آن شهری بود در طرف جنوب یهودا، که موضع آن محقق نیست و بعضی از نویسندگان این لفظ را به کلمهٔ حاصور افزوده و حاصور امام گفته اند. (از قاموس کتاب مقدس). و رجوع به حاصور شود.[ اِ ] (اِخ) ابن ارقم نمیری. از شاعران معاصر حجاج بن یوسف است. (از البیان و التبیین ج ۲ ص ۲۹۶).
کلمات همقافیه با «امام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر