معنی امارت
18 بازدید
[ اِ رَ ] (ع مص) امارة. امیر شدن. امیری. ولایت. سری. فرمانروایی. فرمانفرمایی. حکومت. پادشاهی. رجوع به اِمارة شود: کار بدان منزلت رسید که هر سالی چون ما را بغزنین خواندی بر درگاه و مجلس امارت، ترتیب رفتن و نشستن و بازگشتن این دو تن... یکسان فرمودی. (تاریخ بیهقی). تا آنگاه که درجهٔ امارت یافت. (تاریخ بیهقی). امارت خراسان پیش از یعقوب لیث رافع بن سیار داشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۶۰). بزرگا و بارفعتا که کار امارت است. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۸۶). هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفی. خاقانی. بدان طرف رکاب رنجه باید کرد و... در منصب امارت متمکن بنشستن. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۱۸۱). بعد از وفات ابوعلی هانی و مهنی پسران او امارت بگرفتند. (ایضاً ص ۴۰۲). سلطان جای خویش را در امارت لشکر و ایالت نیشابور بدو داد. (ایضاً ص ۴۴۰). || (اِ) ولایت. حوزهٔ زیر فرمان امیر. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «امارت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رت» برای سرودن شعر