معنی الیاس

معنی الیاس

[ اِلْ ] (اِ) جرجانی در تعریفات (ص ۲۳) گوید: کنایه از قبض است زیرا وی ادریس (کذا) است و چون الیاس به عالم روحانی عروج کرد و قوای مزاجی او در عالم غیب مستهلک شد و در آنجا قبض گردید از اینرو از آن به قبض تعبیر کنند -انتهی. و رجوع به الیاس (پیغمبر) شود.
[ اِلْ ] (اِخ) نام پیغمبری است علیه السلام. (مهذب الاسماء). لفظ اعجمی است. (المعرب جوالیقی ص ۱۳). نام پیغمبریست مشهور و او پسرزادهٔ سام بن نوح و عم خضر است. (از برهان قاطع) (از هفت قلزم). برادر خضر است و همراه او آب حیات خورده، از اینرو همیشه زنده است و چنانکه خدمت بَرّ به خضر مفوض است همچنین خدمت بحر به الیاس مقرر میباشد. (از غیاث اللغات) (از آنندراج). نام برادر خضر. (مؤید الفضلاء). ابن البلخی گوید: بعد از حزقیل الیاس بن الیسع که از جملهٔ انبیاست و بعد از الیاس ایلاف بود... (فارس نامه ص ۴۰). الیاس بن یاسین یا ابن فنحاص نبی، و او مبعوث بتقویت دین موسی و هدایت مردم بعلبک، و احب (ظ: احاب) ملک ایشان بود و او را عمر ابد است مانند خضر. (از حبیب السیر چ خیام ج ۱ صص ۱۰۷ - ۱۰۹). وی تا قیامت زنده است و در دریاها باشد و درماندگان دریا و کشتیها را یاری دهد چنانکه خضر در خشکی مسافران خشکی را و گویند قبر او در بقاع کلب موضعی نزدیک دمشق است. (یادداشت مؤلف). در قرآن کریم (۳۷ / ۱۲۳ و ۱۳۰) بصورتهای الیاس و الیاسین آمده و هر دو همین پیغمبر بنی اسرائیل است. صاحب قاموس کتاب مقدس آرد: ایلیا ( الیاس) پیغمبر بنی اسرائیل معاصر آحاب پادشاه اسرائیل بود. خداوند او را برای تخویف پادشاه مذکور فرستاد و پس از مدت پانزده سال نبوت بطور عجیبی بسرای باقی انتقال یافت. در صحیفهٔ ملاکی نبی مسطور است که الیاس قبل از آمدن مسیح به این جهان آید، و خود مسیح فرموده است که یحیای تعمیددهنده همان ایلیا (الیاس) بود و باید دانست که الیاس صاحب کتاب نبود زیرا که بهیچ رو خبری در خصوص نویسندگی او بجز رساله ای که به یهورام پادشاه یهود نوشت نیست و الحق پیغمبری شجاع، غیور، امین و متعصب بود -انتهی. سامی بک گوید: الیاس یکی از انبیای بنی اسرائیل و از اهالی بعلبک بود. ۹ قرن قبل از میلاد در زمان آخاز (ظ: احاب) میزیست و بنی اسرائیل را براه راست و ترک بت پرستی دعوت میکرد ولی قوم دعوت وی را اجابت نمیکردند و به تعقیب و تعذیبش میپرداختند و از این رو اکثر اوقات را در صحاری و مغاره ها بسر میبرد. هرچه خوارق عادات و معجزات از وی بظهور میرسید انکارش میکردند، عاقبت الیسع علیه السلام را در نبوت خلف و وارث خود قرار داد و در تاریخ ۸۸۰ ق. م. به آسمانها عروج کرد. (از قاموس الاعلام ترکی ج ۲). در تاریخ بلعمی (چ بهار ص ۵۲۵) چنین آمده: پس چون سالها برین آمد و دین بت پرستی در بنی اسرائیل فراخ شد، خدای عز و جل الیاس را به پیغامبری بفرستاد بشهری از شهرهای شام، و اندر وی ملکی بود بت پرست [ احاب نام، و او را زنی بود نام آن زن ازبل، و آن ملک ] بتی داشت بزرگ، آنرا پرستیدی و نام آن بت بعل بود چنانک خدای تعالی گفت:{/Bأَ تَدْعُونَ بَعْلاً وَ تَذَرُونَ أَحْسَنَ اَلْخََالِقِینَ.۱-۷۳۷:۱۲۵/} (قرآن ۳۷/۱۲۵). پس الیاس بیامد و مردمان را بخدای خواند، و از بت پرستیدن بعل نهی کرد و شریعت دین تازه کرد. و الیاس از فرزندان هرون بن عمران بود و نسبت او الیاس فنخاص بن العازاربن هارون بن عمران بود، و گروهی گفتند که زنی بود اندر بنی اسرائیل، بعل نام، ایشان او را پرستیدندی. پس الیاس بیامد و آن ملک را با خلق بخدای خواند، ملک بگروید، و آن خلق نگرویدند. ملک همه شهر را نتوانست هلاک کردن، الیاس را وزیر کرد و نیکو همی داشت و می بودند و هر دو خدای را همی پرستیدند، چون روزگار برآمد ملک پشیمان شد و باز بر سر بت پرستیدن شد و الیاس از او جدا شد، و مر خدای را عز و جل دعا کرد، و خدای گفت الیاس آسمان را فرمان بردار تو کردم. الیاس گفتا: یا رب باران از آسمان بازگیر، پس باران نیامد و قحط افتاد و ایشان الیاس را طلب کردند که بکشند، گفتند این قحط از قبل الیاس است. الیاس پنهان شد و اندر آن شهر [ هر شبی اندر خانه ای پنهان بودی و آن قحط سه سال بماند و ] خلق بسیار بمردند، و چهارپایان و مرغان همه بمردند در آن نواحی، و کس نان نیافت که بخوردی مگر الیاس [ که هر جا او شدی نان با او بودی ] و چنان شد که هرگاه از سرایی بوی نان یافتندی گفتندی مگر الیاس آنجا بوده است، و الیاس بخانهٔ گنده پیری اندر شد، و او را پسری بود نامش الیسع و مقعد بود و مبتلا، خدای تعالی بدعای الیاس او را درست گردانید، و این پیرزن او را به الیاس داد تا خدمت او همی کرد. و این الیسع بن اخطوب بود، و [ چشم او ] تباه شده بود و چون الیاس در خانهٔ ایشان بود او را دعا کرد و نان داد تا بهتر شد. و این پیرزن گفت این پسر مرا دیده ور کردی و مرا نان نیست که او را دهم. تو بهتر دانی با این پسر، و بدو سپردش. پس الیاس آن شب آنجا بود و دیگر روز برفت، هر کجا با او شدی الیسع با او بودی، تا سه سال برآمد بر این قحط. آن گاه الیاس ز آنجا که بود بیرون آمد و الیسع با او، و آن ملک را گفتند که [ سه سال است که شما ] بسختی اندرید و اینکه شما پرستید شما را فریاد نخواهد رسیدن و نتواند رسید و اگر چنان است که فریاد رسد او را خواهش کنید تا شما را از این سختی برهاند، و اگر نتواند کردن تا من خدای خویش را بخوانم تا شما را از این سختی برهاند، آنگه شما او را بپرستید. گفت: راست همی گوید. آنگه ایشان بت را از شهر بیرون بردند و هرچند او را خواندند پاسخ و اجابت دعا نیافتند. الیاس دعا کرد، پس هم در ساعت باران آمد و غله برست، و گیاه بر زمین پدید آمد، چون کار برآمد ایشان باز کافر شدند، و الیاس علیه السلام آن دعا از آن کرد که خدای بدو وحی فرستاد که ای الیاس این چندین هزار خلق و چهارپایان هلاک کردی! الیاس گفت: چنان که هلاک ایشان بدعای من کردی، رستگاری ایشان نیز بدعای من کن، و آن دعای دیگر بکرد. پس از مدتی باز کافر شدند. الیاس را از ایشان دل سیر شد و الیسع را خلیفت خویش کرد، و خدای تعالی او را زندگانی دراز کرامت کرد تا نفخ صور نخستین، و مأوی و مسکن او اندر بیابانها کرد و آنجاش آرام داد. چون او بشد خدای تعالی الیسع را پیغامبری داد که خلیفت او بود -انتهی : {/Bوَ إِنَّ إِلْیََاسَ لَمِنَ اَلْمُرْسَلِینَ.۱-۵۳۷:۱۲۳/} (قرآن ۳۷/۱۲۳). همچو کرباسی که از یک نیمه زو الیاس را کرته آید وز دگر نیمه یهودی را کفن. ناصرخسرو. لبت چون چشمهٔ الیاس و من اسکندر تشنه نصیب من مکن زان چشمهٔ الیاس یأس ای جان. سوزنی. ماه دوهفته ندارد چو یکی چشمهٔ میم دهن تنگ و در او چشمهٔ خضر و الیاس. سوزنی. چو خضر از سرچشمه خوردیم آب هم الیاس را رهنمون آمدیم.خاقانی. شاه از برای حرمت خضر از طریق لطف الیاس را بداد برات امان آب.خاقانی. بر تخت شهنشاهی و بر مسند عزت الیاس بقا باش که فردوس لقایی.خاقانی. و رجوع به قصص الانبیاء چ یغمائی صص ۳۳۸ -۳۴۲ و مجمل التواریخ و القصص (فهرست) و حبیب السیر چ خیام ج ۱ صص ۱۰۶ -۱۰۹ و ۴۲ و ۱۹۱ و تاریخ گزیده چ لندن ص ۲۱، ۵۰ و ۵۱ و لغات تاریخیه و جغرافیهٔ ترکی ج ۱ ص ۲۴۹ و مناقب الامام احمدبن حنبل ص ۱۴۳ و المعرب جوالیقی ص ۱۳ و هم کلمهٔ «اِلی» (اِخ) شود.
[ اِلْ ] (اِخ) نام پادشاه بحر خزر که دریای گیلان باشد. (برهان قاطع) (هفت قلزم) (مؤید الفضلاء). در فهرست ولف بصورت الیای آمده است. ظاهراً همان الیاس پیغمبر است که گفته اند وی حیات ابدی دارد و در دریاها باشد و درماندگان را یاری دهد. صاحب مجمل التواریخ و القصص (ص ۲۰۶) گوید: خدای تعالی او را (الیاس نبی را) عمر دراز داد تا بقیامت، و اندر بیابانها شد همچون خضر اندر دریاها، و بندگان خدا را راحت میرسانند -انتهی. و رجوع به مادهٔ قبل شود.
[ اِلْ ] (اِخ) او راست: کتاب «تاریخ مغول در آسیای مرکزی» که با همکاری دنیسن راس تألیف کرده است. رجوع به حاشیهٔ «از سعدی تا جامی» چ ۱ ص ۱۸۹ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) شاخه ای از تیرهٔ حاجیوند هیهاوند از طایفهٔ چهارلنگ بختیاری. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۷۷).
[ اِلْ ] (اِخ) دهی است از دهستان کاکاوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد، واقع در ۲۸ هزارگزی شمال باختری نورآباد و هزارگزی باختر راه شوسهٔ خرم آباد به هرسین کرمانشاه. تپه ماهور و سردسیر است. سکنهٔ آن ۲۴۰ تن است که به لهجهٔ لری فارسی سخن میگویند. آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات، لبنیات و پشم و شغل مردم زراعت و گله داری است. راه مالرو دارد و ساکنان آن از طایفهٔ غیب غلامند و در ساختمان و چادر سکونت دارند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ اِلْ ] (اِخ) ابن ابراهیم سینابی. او راست: رسالة فی تفسیر بعض الآیات و شرح مقاصد الطالبین تفتازانی و شرح الفقه الاکبر ابوحنیفه. (از کشف الظنون).
[ اِلْ ] (اِخ) ابن احمد سامانی. برادر اسماعیل سامانی، والی قزوین در سال ۲۹۳ هـ . ق. بود. رجوع به سامانی الیاس و تاریخ گزیده چ لندن صص ۸۳۷-۸۴۰ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن اسحاق بن احمد. ابن اثیر در زیر حوادث سنهٔ ۳۱۰ هـ . ق. گوید: وی بسال ۳۱۰ هـ . ق. بر پدر خروج کرد و شکست خورد و بفرغانه رفت و در آنجا نیز دوباره خروج کرد و سی هزار سوار با وی گرد آمدند و قصد سمرقند داشت تا با سعید نصربن احمد جنگ کند و چون بسمرقند رسید شکست خورد. آنگاه برای نوبت سوم بجنگ برخاست و صاحب چاچ ابوالفضل بن ابی یوسف بکمک او شتافت، لیکن باز منهزم شد و به کاشغر آمد و بهنگام ولایت محمدبن مظفر بر فرغانه، بدین شهر برگشت و سرانجام همین محمدبن مظفر از وی استمالت کرد و الیاس ببخارا رفت و از جانب نصربن احمد مورد اکرام قرار گرفت. (از کامل التواریخ ج ۸ ص ۴۹).
[ اِلْ ] (اِخ) ابن اسدبن سامان (امیر الیاس). حکمران هرات در حدود ۱۹۸ هـ . ق. و والی سیستان به سال ۲۰۸ هـ . ق. وی برادر نوح و یحیی و احمد، پدر اسماعیل و نصر، جد سامانیان بود. رجوع به معجم الانساب زامباور ج ۲ ص ۳۰۹ و حاشیهٔ آن و تاریخ بخارای نرشخی ص ۹۰ و حبیب السیر چ خیام ص ۳۵۲ و تاریخ بیهق ص ۶۸ و تاریخ سیستان (فهرست) و حاشیهٔ آن و تاریخ گزیده چ لندن ص ۳۷۹ و مجمل التواریخ و القصص ص ۳۸ و تاریخ گردیزی ص ۱۴ و احوال و اشعار رودکی ص ۳۲۱ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن الیسع. رجوع به الیاس (پیغمبر) و فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۴۰ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن الیسع. از فرمانروایان سامانی در ۳۰۱ هـ . ق. رجوع به ترجمهٔ مازندران و استراباد رابینو ص ۱۸۴ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن حبیب بن ابی عبیدةبن عقبةبن نافع ملقب به امیر شجاع (مقتول ۱۳۸ هـ . ق. / ۷۵۵ م.). وی همراه برادرش عبدالرحمن هنگام استیلا بر افریقیه بود، لیکن بعد با مردم قیروان بمخالفت با او برخاست و سرانجام او را کشت و حکومت افریقیه را بدست گرفت ولی پس از یک سال و شش ماه بدست حبیب بن عبدالرحمن به انتقام پدرش کشته شد. (از الاعلام زرکلی چ ۱ ج ۱).
[ اِلْ ] (اِخ) ابن حَنّا. کشیش موصلی. در سالهای ۱۶۶۰ و ۱۶۸۳ م. به آمریکا سفر کرد و وصف آنجا را در کتابی بنام «رحلة اول شرقی الی امیریکا» نوشت. (از اعلام المنجد).
[ اِلْ ] (اِخ) ابن عبداللََّه معروف به نهانی. وی کتاب «منهاج العابدین» غزالی را بترکی ترجمه کرده و مسائل العبادات الخمس را بدان افزوده است (۹۲۵ هـ . ق.). (از کشف الظنون ذیل منهاج العابدین).
[ اِلْ ] (اِخ) ابن عیسی آق حصاری. متوفی به سال ۹۶۷ هـ . ق. او راست: فرحنامه (تسحیر الاکبر) در علم حروف و طبیعت نامه (ترکی) و رموز دلگشا (نظم ترکی). (از کشف الظنون).
[ اِلْ ] (اِخ) (سلطان...) ابن محمدبن اورخان. محمدبن محمود شروانی کتاب «الیاسیة فی الطب» را بنام وی تألیف و سپس ترجمه کرده است. (کشف الظنون ذیل الیاسیه). و رجوع به کشف الظنون شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن مضربن نزار مکنی به ابوعمرو. از اجداد جاهلی و جزء سلسلهٔ نسب رسول خداست. گفته اند وی نخستین کسی است که بُدن را به بیت الحرام اهداء کرد. (از اعلام زرکلی چ ۱ ج ۱). و رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص ۱۲۶ و صبح الاعشی ج ۱ ص ۳۴۶ و العقد الفرید ج ۶ ص ۶۹ و تاریخ سیستان ص ۴۹، ۷۲، ۷۳، ۷۷ و ۸۴ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن هشام حائری. صاحب روضات الجنات گوید: وی شیخی ثقه و فقیه بود و از شیخ ابوعلی طوسی روایت میکند. در بعضی از اجازات بصورت شیخ هشام بن الیاس حائری آمده ولی در موارد دیگر الیاس بن هشام ذکر شده است و شاید این شخص پسر او باشد. (روضات الجنات ص ۷۶۹). و رجوع بهمین کتاب شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن یاسین. رجوع به الیاس (پیغمبر) و حبیب السیر چ خیام ج ۱ ص ۱۰۷ و مجمل التواریخ و القصص، حاشیهٔ ص ۹۳ و ۲۰۶ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن یامین. رجوع به الیاس (پیغمبر) و تاریخ گزیده چ لندن ص ۵۱ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) ابن یوسف بن زکی بن مؤید نظامی گنجه ای. شاعر بزرگ داستانسرا. رجوع به نظامی شود.
[ اِلْ ] (اِخ) امیر ابوعلی. حاکم کرمان در عهد امیرنصر سامانی. حمداللََّه مستوفی در تاریخ گزیده (چ لندن ص ۳۸۲) آرد: امیر بوعلی الیاس که در اول عیاری کردی بتغلب بر کرمان مستولی شد، سی وهفت سال آنجا پادشاهی کرد تا شهریان بسبب ظلم برو خروج کردند و او را مقهور گردانیدند و پادشاهی به پسرش الیسع دادند -انتهی. و رجوع بهمین تاریخ ص ۷۸۴ و نزهةالقلوب چ لیدن ص ۱۴۰ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) انطون الیاس. متوفی ۱۹۵۲ م. او راست: القاموس العصری که فرهنگ انگلیسی به عربی است.
[ اِلْ ] (اِخ) ایغوراوغلی . از سرداران بزرگ شاه اسماعیل اول صفوی. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۴ (فهرست) و عالم آرای عباسی ج ۱ ص ۳۰ و نیز رجوع به ایغوراغلی شود.
[ اِلْ ] (اِخ) (افندی) بارون مدلج. او راست: کتاب «التربیة» که از فرانسوی تلخیص کرده و به سال ۱۹۰۲م. در مصر به چاپ رسانیده است. (از معجم المطبوعات).
[ اِلْ ] (اِخ) خواجه خان بن توغلقتیموربن ایملخواجه بن دواخان. حکمران ماوراءالنهر از طرف توغلقتیمور (۷۶۳ هـ . ق.). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۳ (فهرست) شود.
[ اِلْ ] (اِخ) شهاب الدین. وی با حاکم لرستان صمصام الدین محمود جنگ کرد و سرانجام بدست او کشته شد و بدستور غزان خان، صمصام الدین نیز بقصاص وی بقتل رسید (۶۹۵ هـ . ق.). رجوع به تاریخ گزیده چ لندن ص ۵۵۶ شود.
[ اِلْ ] (اِخ) قلندر (مولانا...). معاصر سلطان اویس بن شیخ حسن (۷۷۶ هـ . ق.). خواندمیر در حبیب السیر گوید: هم در آن ایام خواجه نجیب الدین برادر امیر شمس الدین زکریا وزیر گردید و مولانا الیاس قلندر که با آن امیر و وزیر صفایی نداشت این قطعه نظم کرد و بر لوح بیان نگاشت: امارت بر سلیمان شد مقرر وزارت بر نجیب دنگ حیران فلک زانرو همی گوید جهان را که آن یک آصف و آن یک سلیمان . (حبیب السیر چ خیام ج ۳ ص ۲۴۰).

کلمات هم‌قافیه با «الیاس»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اس» برای سرودن شعر

واژه «الیاس» در اشعار زیر به کار رفته است

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید