معنی الی
5 بازدید
[ اِ لا ] (ع حرف جر) سوی. (منتهی الارب). بسوی. چون ضمیر بدان درآید الف آن بیاء بدل شود مانند اِلَیَّ، الیک و الیه. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بمعنی تا. حتی: الی آخر؛ تا آخر. برای انتهای غایت زمانیه و مکانیه مانند: اتموا الصیام الی اللیل؛ روزه را تا شب بپایان رسانید. و مانند:{/Bمِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرََامِ إِلَی اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَی .۶-۱۱۱۷:۱/} (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): از آدم الی یومنا هذا چنین بوده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۶). || بمعنی مع. با، و این وقتی باشد که چیزی را با چیزی ضم کنند، مانند من انصاری الی اللََّه؛ کیستند یاران من با خدا. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || برای تبیین که فاعلیت مجرور خود را میرساند و پس از چیزی آید که مفید حب یا بغض از قبیل فعل تعجب یا اسم تفضیل باشد مانند:{/Bرَبِّ اَلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَ ۲-۵۱۲:۳۳/}(قرآن ۱۲/۳۳)؛ خدایا زندان برای من پسندیده تر است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || مرادف لام مانند: الامر الیک؛ یعنی فرمان از تست. (از منتهی الارب). این معنی همان معنی انتهاء غایت است. (از اقرب الموارد). || بمعنی فی، مانند:{/Bلَیَجْمَعَنَّکُمْ إِلی ََ یَوْمِ اَلْقِیََامَةِ۶-۹۴:۸۷/}(قرآن ۴/۸۷)؛ یعنی شما را در روز قیامت گرد آورد. (منتهی الارب). || بمعنی من ابتدایی، مانند: أَ یسقی فلایروی الی ابن احمرا؛ ای منّی (آیا ابن احمر سیراب میشود و از دست من آب نمیخورد؟). || بمعنی عند، مانند: ام لا سبیل الی الشباب و ذکره اشهی اِلَیَّ من الرحیق السلسل. (یعنی آیا راهی بجوانی نیست، و حال آنکه ذکر آن نزد من خوشتر از شراب گوارا و خوب است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). مراد «الی» دوم در «اِلَیَّ» است که معنی «نزد» میدهد. || برای توکید و آن زاید باشد مانند:{/B«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ اَلنََّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ ۱۶-۲۱۱۴:۳۷/}(قرآن ۱۴/۳۷)، بفتح واو تهوی بنا بقرائتی ای تهواهم؛ پس دلهای برخی از مردم را چنان کن که ایشان را دوست دارند. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || گاه متضمن معنی امر و اسم فعل باشد مانند: الیک عنی؛ یعنی امسک عنی (از من دور شو). (از منتهی الارب). این معنی از خود الی نیست و از مجموع «الیک» است چنانکه صاحب اقرب الموارد «الیک» را جداگانه آورده. || بمعنی بگیر. مانند الیک کذا؛ ای خذه (آنرا بگیر). (از منتهی الارب). در اقرب الموارد «الیک» مستقل آمده و معنی «بگیر» بمجموع «الیک» داده شده است. || گاه الی گویند و از آن مایل به، یا زننده به... و یضرب الی، خواهند: و له [ لذنب الخیل ] قضبان مجوفة لونها الی الحمرة فیها خشونة. (تذکرهٔ داود انطاکی). و هو [ ذنب السبع ] اصغر من ورق لسان الثور و لونه الی البیاض مشوک الاطراف. (تذکرهٔ داود انطاکی).[ اَلْ یْ ] (ع مص) بزرگ سرین گردیدن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). بزرگ دنبه شدن. دنبه آور شدن گوسفند.[ اُلْ یْ ] (ع ص، اِ) جِ اَلیاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به اَلیاء شود.[ اَ لی ی ] (ع ص) بزرگ سرین. (مهذب الاسماء) (از منتهی الارب). بزرگ دنبه. (مصادر زوزنی). || بسیارسوگندخورنده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). سوگندخواره.[ اِلْ یْ / اَ لا / اِ لا ] (ع اِ) نیکویی. (مهذب الاسماء). نعمت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، آلاء. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ اُ لی ی ] (ع مص) بمعنی اَلْو و اُلُوّ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به اَلْو شود.[ اِ لَ یْ یَ ] (ع حرف جر +ضمیر) (از: اِلی ََ +ی، ضمیر متکلم) به من. (ترجمان علامه، ترتیب عادل). بسوی من. و رجوع به اِلی ََ (حرف جر) شود.[ اِ ] (اِخ) رجوع به الیاس شود.[ اِ ] (اِخ) دهی است از دهستان پایین ولایت بخش حومهٔ شهرستان تربت حیدریه در ۲۰ هزارگزی جنوب باختری تربت حیدریه سر راه شوسهٔ عمومی مشهد به زاهدان. تپه و معتدل است. سکنهٔ آن ۴۲۲ تن شیعهٔ فارسی زبانند. آب آن از قنات و محصول آنجا غلات و پنبه و شغل مردم زراعت و گله داری و کرباس بافی است. راه مالرو دارد. و از تجرود میتوان ماشین برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).[ اِ ] (اِخ) (جزیرهٔ...) ناحیهٔ شمالی از کنت نشین کمبریج از کشور انگلستان که بوسیلهٔ جریان آب لوز جدا میشود. مرکز آن مارش است. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.[ اِ ] (اِخ) (جزیرهٔ...) ناحیهٔ شمالی از کنت نشین کمبریج از کشور انگلستان که بوسیلهٔ جریان آب لوز جدا میشود. مرکز آن مارش است. و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ۲ شود.
کلمات همقافیه با «الی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر