معنی الوان

معنی الوان

5 بازدید
[ اَلْ ] (ع اِ) جِ لَون. رنگها. (آنندراج). رجوع به لون شود: ز بهر دیدن جانت همی چشم دگر باید که بی لونست چشم سر نبیند جز همه الوان. ناصرخسرو. آنرا به انواع الوان و اصباغ چون عرصهٔ باغ بیاراستند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۲۱). - به الوان؛ رنگارنگ : زاید دلم مدیح به الوان از آنکه تن پوشیده ام بکسوت خوب ملونش.سوزنی. - مختلف الالوان؛ رنگارنگ. - مختلف الوان؛ رنگارنگ. مختلف الالوان : مهندسان طبیعت ز جامه خانهٔ غیب هزار سلّه برآرند مختلف الوان.سعدی. || قسمی از خرما در جیرفت. (یادداشت مؤلف). || قسمی انگور. (یادداشت مؤلف). || (ص) گاهی بمعنی گوناگون و رنگارنگ و متنوع و رنگین و به الوان آرند: روزی شدم برز بنظاره دو چشم من خیره شد از عجایب الوان که بنگرید. بشار مرغزی. خدای داند و تو کانچه هم بدو داری ز پیل و فرش و زر و سیم و جامهٔ الوان. فرخی. وز خاک سیه برون که آورد این نعمت بیکران الوان؟ناصرخسرو. مصور بکار است مر چینیان را چو بغدادیان را صناعات الوان. ناصرخسرو. گهی الوان احوال عقاقیر که چه گرمست از آن چه خشک و چه تر. ناصرخسرو. پریان رفته اند که از برای تو طعامهای الوان آورند تا تو آنرا میخوری. (اسکندرنامه نسخهٔ خطی متعلق به سعید نفیسی). پس گریان گریان آمد و شتابان در صومعه بازرفت. زمستان بود میوه های الوان دید پیش مریم نهاده. (قصص الانبیاء چ سنگی ص ۲۰۴). یکچند کشید و داشت بخت بد در محنت و در بلای الوانم.مسعودسعد. چند نان ریزهٔ خوانهای خسان گرنه آبم خس الوان چه کنم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۵۲). از درختهای عود و تیغهای بلارک و فیلان جنگی آراسته به الوان ملابس و مناطق مرصع... (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱۲۷۲ ص ۲۷۶). دریغا که بر خوان الوان عمر دمی چند خوردیم و گفتند بس. (گلستان). آن صانع لطیف که بر فرش کائنات چندین هزار صورت الوان نگار کرد. سعدی. - الوان نعمت؛ انواع نعمتها. نعمتهای مختلف. (ناظم الاطباء): توانا که آن نازنین پرورد به الوان نعمت چنین پرورد.(بوستان). الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت اسباب راحتی که ندانی شمار کرد.سعدی.
[ اَلْ ] (اِخ) دهی است از دهستان دیزمار باختری بخش ورزقان شهرستان اهر، در ۲۶ هزارگزی شمال باختری ورزقان و ۲۸ هزارگزی راه ارابه رو ورزقان اهر. کوهستانی و معتدل مایل بگرمی است. سکنهٔ آن ۱۹۱ تن شیعه اند و بترکی سخن میگویند. آب آن از قنات و محصول آن غلات، سیب زمینی، حبوب و ینجه و شغل مردم زراعت و گله داری و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴). حمداللََّه مستوفی در نزهة القلوب (چ لیدن ص ۱۸۲) گوید: الوان محلی است که از برزند (میان قراباغ و تبریز از راه اهر) شش فرسنگ فاصله دارد. رجوع به کتاب مذکور شود.

کلمات هم‌قافیه با «الوان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید