معنی الوا

معنی واژه الوا

9 بازدید
[ اُلْ ] (اِ) ستاره، و آنرا به تازی کوکب گویند. (فرهنگ جهانگیری) (برهان قاطع) (از فرهنگ رشیدی). ستاره و کوکب و کوکب سیار و برج فلکی. (ناظم الاطباء). رشیدی آرد: مسعودسعد در صفت عمارت گفته است : ز بس بدایع چون بوستان پر از انوار ز بس جواهر چون آسمان پر از الوا. و در اینجا سهو کرده، چه در این بیت «انوا» به نون باید خواند جمع نوء، بفتح نون که بعربی منازل قمر را گویند و عرب بدان استدلال بر باریدن باران کنند و بدان اهتمام دارند و در «قاموس» نوء بمعنی ستاره آمده است. (از فرهنگ رشیدی) (از انجمن آرا).
[ اَلْ / اِلْ ] (اِ) نام رستنیی است بغایت تلخ که در دواها بکار برند و آن مسهل بود و آنچه در سقوطره شود بهتر باشد. (فرهنگ جهانگیری). صمغی دوایی است بسیار تلخ و نام دیگر آن بفارسی چدرو است. (از فرهنگ نظام). درختی است معروف که عصارهٔ آن صبر است و در هند بسیار بلند و بهترینش سقوطری است که در جزیرهٔ سقوطره میشود و گاهی آن عصاره را نیز گویند که عبارت از صَبِر باشد چنانکه در «سامی» آورده و مشهور نیز همین است. (فرهنگ رشیدی). صمغی باشد بسیار تلخ و آنرا بعربی صَبِر گویند. (هفت قلزم) (از فرهنگ سروری) (شرفنامهٔ منیری) (از برهان قاطع). علوا. صبر. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). قسمی از گیاهان یاس بنفش که دارای برگهای کلفت است و از آن صمغی تلخ بدست می آید که مسهل است. این گیاه در افریقا و آسیا و آمریکا کاشته میشود و شیرهٔ آن مصلح معده است و در رنگرزی نیز بکار می رود. معروفترین الوا الوای سکترین (سقوطری) از ناحیهٔ سکوترا است. (لاروس): ز خشمش تلخ تر چیزی نباشد در جهان هرگز ز تلخی خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا. فرخی. رسول صلوات اللََّه علیه گفت: خشم ایمان را همچنان تباه کند که الوا انگبین را. (کیمیای سعادت). چون ز دست دوست خوردی بایدت در خوان جان لقمهٔ حلوا و الوا هر دو یکسان داشتن. سنایی (از جهانگیری). ز کین و مهر او گردون نماید رنج و راحت را ز قهر و لطف او دوران دهد حلوا و الوا را. شمس الدین شرفشاه (از انجمن آرا). زحل با قدر او دون و اجل با تیغ او بیکس عسل با خشم او الوا سقر با عفو او کوثر. امینی (از سروری).
[ اَلْ / اِلْ ] (اِخ) نیزه دار رستم. (فرهنگ رشیدی) (انجمن آرا) (فرهنگ جهانگیری) (آنندراج). نام پهلوان زابلی و نیزه دار رستم که بدست نوش آذر کشته شد. (فرهنگ شاهنامهٔ شفق). نام سلاحدار رستم. کاموس کشانی او را کشت. (مؤید الفضلا) (شرفنامهٔ منیری). نام شخصی که نیزهٔ رستم را برمیداشته و نیزه دار او بوده است و به این معنی بکسر اول هم آمده است. (برهان قاطع): یکی کابلی بود الوا بنام سبک تیغ کین برکشید از نیام کجا نیزهٔ رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی. فردوسی (از جهانگیری).
[ اَلْ ] (اِخ) از دیههای «نور». (مازندران و استرآباد رابینو ص ۱۱۰ و ترجمهٔ همان کتاب ص ۱۴۹).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید