معنی واژه الو
20 بازدید
[ اَ ] (اِ) نام میوه ای، کذا فی شرفنامه. (مؤید الفضلاء). همان آلو است. رجوع به آلو و اجاص شود: الویی ز باغ رضا نزد طبعم به از میوه هایی که رضوان فرستد.انوری.[ اَ لَ / لُو ] (اِ) در تداول عامه، بمعنی شعلهٔ آتش، و مخفف الاو است. (فرهنگ نظام). آتش بزرگ باشعله. آتش بلندشعله. زبانهٔ آتش و با کلمات زدن و کردن و گرفتن استعمال میشود. - امثال: الو الو به از پلو. در زمستان الو به از پلو است.[ اَلْ وْ ] (ع مص) تقصیر کردن. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (مؤید الفضلاء) (ترجمان علامه تهذیب عادل) (آنندراج). کوتاهی و درنگ کردن در کاری. اُلُوّ. اُلیّ. (از اقرب الموارد). || توانستن. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی) (مؤید الفضلاء) (اقرب الموارد). || (اِ) عطیه. نعمت و بخشش. || پشک گوسفند. (از اقرب الموارد).[ اُ لُ وو ] (ع مص) تقصیر کردن. کوتاهی و درنگ کردن در کاری. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || توانستن. (از اقرب الموارد). رجوع به اَلْو شود. || (اِ) چوب عود که بدان بخور کنند. (از المنجد) (ناظم الاطباء).[ اَ لُ ] (فرانسوی، صوت) هنگام تلفن کردن برای توجه مخاطب گویند.[ اُ ] (ع اِ) بعضی از فرهنگ نویسان فارسی «اولو» بمعنی خداوندان و صاحبان را بصورت فوق بی واو نوشته اند. رجوع به آنندراج و ناظم الاطباء و فرهنگ نظام و مادهٔ اولو شود.[ ] (اِخ) دهی است در قره داغ. رجوع به تاریخ هجده سالهٔ آذربایجان چ ۳ ص ۴۳۸ شود.[ اِ لُ ] (اِخ) شهری در لیتوانی نزدیک کنیگس برگ ( کالینین گراد).