معنی القاح
5 بازدید
[ اِ ] (ع مص) گشن دادن خرمابن را. (منتهی الارب) (از آنندراج). عمل لقاح کردن به خرما. رجوع به لقاح شود. || آبستن گردانیدن. گویند: القح الفحل الناقة؛ یعنی شتر نر شتر ماده را آبستن کرد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از آنندراج). آبستن کردن. حامله کردن. || آبستن گردانیدن باد درخت و ابر را. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). || فتنه انگیختن و موجب فتنه شدن. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «القاح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اح» برای سرودن شعر