معنی الحاج
6 بازدید
[ اِ ] (ع مص) مضطر و ناچار کردن. واداشتن. مجبور کردن. (از اقرب الموارد) (از المنجد). تلجئه. اِلجاء. مضطر کردن کسی را بسوی دیگری. (اقرب الموارد). الحجه الیه الحاجاً؛ مضطر کرد او را بسوی وی. (منتهی الارب).[ اَ ] (ع اِ) جِ لُحج. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به لحج شود.
کلمات همقافیه با «الحاج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اج» برای سرودن شعر