معنی الباد
4 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ لبد. (منتهی الارب). رجوع به لبد شود.[ اِ ] (ع مص) در پی کردن جامه را. (منتهی الارب). وصله زدن جامه. || خوی گیر ساختن زین را. (منتهی الارب). زین را نمدزین کردن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). || خوی گیر بر ستور بستن. (منتهی الارب). نمدزین بر ستور بستن. (تاج المصادر بیهقی). || در جوال درآوردن مَشک. (منتهی الارب). مشک را در جوال خرد نهادن. (تاج المصادر بیهقی). || سر فرودآوردن وقت درآمدن در خانه. (منتهی الارب). || نگاه را بجانب سجده داشتن مصلی در نماز. || چیزی را بچیزی چسبانیدن. || کمیز و سرگین خشک شدن بر سرین ستور. || جای گرفتن و اقامت نمودن. (منتهی الارب). مقیم شدن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). || برچفسیدن به زمین. || آمادهٔ فربهی شدن شتران. || پشم برآوردن. (منتهی الارب).[ اِ ] (اِ) پنبه زن. حلاج. (برهان): نروی مشتهٔ البادی در کون کنمت بهجا گفتن از این مجلس بیرون کنمت. سوزنی.
کلمات همقافیه با «الباد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اد» برای سرودن شعر