معنی ال
6 بازدید
[ اَ ] (ع اِ موصول) اسم موصول بود به معنی الذی و دیگر موصولات، و آن بر اسم فاعل و مفعول درآید به شرط آنکه معنی عهد ندهد چون جائنی الضارب فاکرمت الضارب و اگر بر صفت مشبهه درآید صحیح آن است که آن حرف بود. (اقرب الموارد). || (حرف تعریف) و گاه حرف تعریف بود و آن دو نوع است عهد و جنس و هر یک از این دو بر سه قسم است: آنچه عهد راست و مصحوب آن گاه ذکری است چون: {/Bکَمََا أَرْسَلْنََا إِلی ََ فِرْعَوْنَ رَسُولاً `فَعَصی ََ فِرْعَوْنُ اَلرَّسُولَ . ۷-۱۴۷۳:۱۵-۱۶/}(قرآن ۷۳ / ۱۵ -۱۶). و گاه ذهنی چون: {/Bإِذْ یُبََایِعُونَکَ تَحْتَ اَلشَّجَرَةِ ۶-۹۴۸:۱۸/}(قرآن ۴۸ / ۱۸). و گاه حضوری چون: لاتشتم الرجل، دربارهٔ مردی که حاضر ایستاده است. اما آنچه جنس راست، گاهی برای استغراق افراد است چون: {/Bإِنَ اَلْإِنْسََانَ لَفِی خُسْرٍ. ۱-۴۱۰۳:۲/}(قرآن ۱۰۳ / ۲). و گاه تعریف ماهیت راست چون: {/Bوَ جَعَلْنََا مِنَ اَلْمََاءِ کُلَّ شَیْ ءٍ حَیٍّ . ۱۴-۲۰۲۱:۳۰/}(قرآن ۲۱/۳۰). و گاه ال زائد بود و آن نیز بر دو قسم است لازم و غیرلازم، لازم، مانند النضر و النعمان و اللات و العزی و غیر لازم مانند الحارث و الیزید. (از مغنی و اقرب الموارد). || و از جهت حرف اول کلمه ای که بر آن درآید بر دو قسم بود: شمسی و قمری، و حروفی نیز که الف و لام بر آن درآید بر دو قسم است شمسی و قمری. حروف شمسی عبارت است از: ت، ث، د، ذ، ر، ز، س، ش، ص، ض، ط، ظ، ل، ن. حروف قمری عبارت است از: الف، ب، ج، ح، خ، ع، غ، ف، ق، ک، م، و، هـ، ی. و گاه این لفظ را بر کلمهٔ فارسی درآرند. مؤلف آنندراج در این باره توضیحی دارد ملخص آن اینکه: آوردن الف و لام (ال) بر مسندالیه و مضاف الیه و مانند آن مخصوص عرب است لکن متأخران در فارسی نیز آورده اند و این از تصرفات ایشان است چنانکه در این بیت از درویش واله هروی: تا مهر تو گشت نورافشان ذوالخورشیدین شد خراسان. و نیز بیدل راست: النوید آفتاب عالمتاب. و مقصود از این استعمال، اظهار صناعت است با علم مخاطب و متکلم به نادرست بودن آن و گاه مقصود اظهار صناعت نباشد و لفظ بوالهوس از نوع دوم است. (از آنندراج).[ اَ ] (ترکی، اِ) رنگ لعل. || اسب بور. || بستان. (شرفنامهٔ منیری).[ اَ ] (اِ) درختچه ای است از جنس کرنوس و سه نوع آن در ایران موجود است: ۱ -سیاه ال که در سراسر جنگلهای کرانهٔ دریای مازندران می روید. ۲ -زقال اخته که در جنگل های ارسباران بحال وحشی موجود است. ۳ -شفت که در جنگل های ارسباران و بجنورد وجود دارد. رجوع شود به درختان جنگلی تألیف ساعی ج ۱ ص ۵۹ و ۶۰. قرانیا. قرنوس. سرخک. طاقدانه.[ اَل ل ] (ع اِ) جِ اَلَّة. نیزهٔ کوچک. (منتهی الارب). رجوع به الة شود. || نالهٔ با دعا و زاری. (منتهی الارب). || (مص) نالیدن بیمار. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). || دویدن. شتافتن. (منتهی الارب). شتافتن. (تاج المصادر بیهقی). بشتاب رفتن. (مصادر زوزنی). || جنبیدن فرائص بهنگام دویدن. (منتهی الارب). || روشن و تابان شدن رنگ. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). صافی شدن گونه. (تاج المصادر بیهقی). || بازایستادن چرخ از شکار. (منتهی الارب). || طعن زدن کسی را به حربه. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). به حربه زدن. (زوزنی). حربه زدن. (تاج المصادر بیهقی). || دفع نمودن کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سیخ و راست کردن اسپ گوش را. || دوختن جامه را بر دوخت تضریب و آن نکنده زدن است. || برانگیختن کسی را بر کسی. || مُنصَلُ الألّ؛ نام ماه رجب. (منتهی الارب).[ اِل ل ] (ع اِ) پیمان. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). || پیغام خدا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || سوگند. (منتهی الارب) (غیاث اللغات) (اقرب الموارد). || زنهار. (منتهی الارب). || فغان. نالهٔ مصیبت و منه عجب ربکم من الّکم. (منتهی الارب). || معدن. (منتهی الارب). || همسایه. || اصل نیکو. || کینه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || (اِمص) خویشی. (منتهی الارب). || دشمنی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ربوبیت. (منتهی الارب).[ اِل ل ] (اِخ) نام خدای تعالی. و هر اسم که در آخر آن لفظ ال یا ایل باشد مانند اسرائیل و جبرئیل و میکائیل آن اسم مضاف است بسوی خدای تعالی. (منتهی الارب). بزبان سریانی یکی از نامهای خدای تعالی است. (برهان). رجوع به ایل شود.[ اِ ] (علامت اختصاری) رمز است الی آخر را مانند البیت، القصیده و غیره. (یادداشت مؤلف).[ اِ ] (ترکی، اِ) شهر و ولایت. (شرفنامهٔ منیری). نام شهر و ولایت. (برهان).[ اُ ] (ترکی، ضمیر) او، ضمیر غائب. (برهان). ترکی است یعنی او. (شرفنامهٔ منیری).[ اُل ل ] (ع اِ) نخستین و از مادهٔ اول نیست. (منتهی الارب). || ما له اُلّ و غلّ؛ یعنی نیست او را چیزی از تفتگی و بی آرامی. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر