معنی افوق
5 بازدید
[ اَفْ وَ ] (ع ص) تیر شکسته پیکان. (ناظم الاطباء). تیر شکسته سوفار. (آنندراج) (منتهی الارب). سر سوفار شکسته. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). تیر که جای زه آن بشکسته است. (یادداشت مؤلف). و فی المثل: رجع فلان بافوق ناصل؛ ای بسهم منکسر لا نصل فیه؛ یعنی به بهرهٔ ناتمام بازگردید. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «افوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر