معنی افشار
4 بازدید
[ اَ ] (اِمص) فشار. انضغاط. (از فرهنگ فارسی معین). || خلانیدن. (آنندراج) (برهان). || افشردن، یعنی آب از چیزی بزور دست گرفتن. (برهان). || ریختن پی درپی. (از برهان). || (ن مف مرخم) در بعضی کلمات مرکب بمعنی افشارده و افشرده آمده است. (فرهنگ فارسی معین). چیزی که بزور پنجه از هم افشرده شود چون سیم دست افشار و زر دست افشار. (از آنندراج). - دست افشار؛ مایعی که بواسطهٔ فشردن با دست از میوه ای گرفته شود: آب لیموی دست افشار. آب غورهٔ دست افشار. (ناظم الاطباء): بمستی گر رسد دستم بمینای نمک سودش شود یاقوت دست افشار لعل خنده آلودش. داراب بیگ جویا (آنندراج). || چیزی که ریخته شده پی درپی. || خلانیده شده. (ناظم الاطباء). || (نف مرخم) ریزنده. (برهان). افشرنده. (آنندراج). || معین. شریک. رفیق. ممد. معاون. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از برهان). || (فعل امر) امر از افشردن. یعنی بخلان، بفشار. (برهان) (آنندراج). - پاافشار؛ نعلین چوبین. (آنندراج). - سم افشار؛ پاافشار: گاو را داغها نهی بسرین بر دل خاک گر سم افشاری. سنجر کاشی (از آنندراج).[ اَ ] (اِخ) طایفه ای از ترکان چادرنشین که در بیشتر خاک ایران پراکنده اند و دارای چندین تیره اند. (از ناظم الاطباء). خاندان معروف افشاریه یعنی نادرشاه و جانشینان او هم از این طایفه اند. (از فرهنگ فارسی معین). رجوع به مقالات کسروی ج ۱ ص ۸۰ ببعد شود.
کلمات همقافیه با «افشار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر