معنی افروز

معنی افروز

9 بازدید
[ اَ ] (ص) روشن. (ناظم الاطباء) (هفت قلزم) (برهان) (آنندراج) (مؤید). || (نف مرخم) روشن کننده. (برهان) (آنندراج) (هفت قلزم) (ناظم الاطباء) (مؤید) (شرفنامه). در کلمات مرکبه بمعنی افروزنده است و مخفف آن باشد، چنانکه در آتش افروز، آذرافروز، اخترافروز، انجمن افروز، آینه افروز، بستان افروز، بوستان افروز، جان افروز، چمن افروز، حق افروز، زینت افروز، دل افروز، سامعه افروز، شب افروز، شبستان افروز، عالم افروز، جهان افروز، گیتی افروز، لشکرافروز، مجلس افروز، مسندافروز، محفل افروز، دانش افروز، جنگ افروز، چراغ افروز، خاطرافروز، شعله افروز، کیهان افروز. (یادداشت دهخدا). و رجوع به این مرکبات شود. - بستان افروز؛ روشن کنندهٔ بستان و نوردهندهٔ آن. - || نام گل تاج خروس، گیاه و گلی که در بستان مانند چراغ افروخته باشد. (ناظم الاطباء): خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار.سعدی. - جان افروز؛ نوردهنده و روشن کنندهٔ جان : زآنکه اقبال خویش را دیدم با رخ دلگشای جان افروز.انوری. - جهان افروز؛ روشن کنندهٔ جهان. نوردهندهٔ عالم. عالم افروز: این هنوز اول آثار جهان افروز است باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار. سعدی. شب مردان خدا روز جهان افروز است روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست. سعدی. - دل افروز؛ چیزی که باعث روشنائی دل باشد. (ناظم الاطباء). روشن کننده و نوردهندهٔ دل : کند بر تو آسان همه کار سخت از اوئی دل افروز و پیروزبخت.فردوسی. بر آن فرضه جائی دل افروز دید.نظامی. عراق دل افروز باد ارجمند.نظامی. برو شادی کن ای یار دل افروز.سعدی. - روزافروز؛ روشن کنندهٔ روز: شب گشت مرا نیست خبر از شب و روز روز است شبم ز روی آن روزافروز. مولوی (از فرهنگ ضیاء). رجوع به افروز شود. - شب افروز؛ فروزندهٔ شب. روشن کنندهٔ آن : چو لعل شب افروزم آمد بجنگ ز هر منجنیقی گشادند سنگ.نظامی. ای ماه شب افروز شبستان افروز خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز.سعدی. - عالم افروز؛ چیزی که عالم را بسوزاند یا روشنائی دهد. (ناظم الاطباء). روشن کنندهٔ عالم و نوردهندهٔ آن : گل باغ شه عالم افروز باد.نظامی. مهست آن یا ملک یا آدمیزاد توئی یا آفتاب عالم افروز.سعدی. نظر در آینهٔ روز عالم افروزش مثال صیقل از آیینه می برد زنگار.سعدی. - گیتی افروز؛ روشن کننده و نوردهندهٔ آن : چنین گفت آن کس که پیروز گشت سر و بخت او گیتی افروز گشت.فردوسی. - لشکرافروز؛ روشن کننده و نوردهنده و یا شادکنندهٔ لشکر: از آن بهره ای را به نستور داد یل لشکرافروز فرخ نژاد.دقیقی. - مجلس افروز؛ روشنی دهندهٔ مجلس : ای روی تو ماه مجلس افروز بنشین تو چو ماه، مجلس افروز.ابوعاصم. || سوز. || سوزاننده. (ناظم الاطباء). || (مص) روشن کردن. (برهان) (آنندراج) (مؤید) (شرفنامه). || (اِ) روشنی. (هفت قلزم). نور. روشنائی. (ناظم الاطباء). || (فعل امر) امر بدین معنی هم هست یعنی روشن کن و بیفروز. (برهان) (آنندراج) (هفت قلزم) (مؤید) (شرفنامه).

کلمات هم‌قافیه با «افروز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وز» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید