معنی افرنگ
10 بازدید
[ اَ رَ ] (اِ) اورنگ و تخت پادشاهی. (ناظم الاطباء). اورنگ است که تخت پادشاهان باشد. (هفت قلزم) (برهان) (آنندراج). بمعنی تخت مرادف اورنگ. (فرهنگ رشیدی): خدایگان جهان خسرو بزرگ اورنگ برآورندهٔ نام و فروبرندهٔ رنگ.فرخی. || فر و زیبائی. (ناظم الاطباء). فر و نیکوئی. (برهان) (هفت قلزم) (آنندراج). فر و زیبائی و حشمت. (مجمع الفرس). چون زیبائی باشد. (لغت فرس اسدی): فر و افرنگ بتو گیرد دین منبر از خطبهٔ تو آراید.دقیقی. ز خاک پای تو دارد سر فلک افسر ز حسن رای تو دارد عروس ملک افرنگ. منصور شیرازی. خسرو پردل ستوده سیَر پادشازادهٔ بزرگ افرنگ.فرخی. جهان خیره ماند ز فرهنگ او از آن برزبالا و اورنگ او.عنصری. || حشمت. (آنندراج) (ناظم الاطباء). زیبائی و حشمت. (برهان). حشمت و زیبائی. (اوبهی) (هفت قلزم). زیبائی. (شرفنامهٔ منیری) (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). زیبائی و فر. (مؤید الفضلاء). زیب و فر. (فرهنگ رشیدی).[ اَ رَ ] (اِخ) فرنگ و اروپا و فرنگستان. (ناظم الاطباء). فرنگ را نیز گویند که بعربی نصاری خوانند. (برهان) (هفت قلزم) (آنندراج). بمعنی فرنگ نیز آمده. افرنگی یعنی فرنگی. (مجمع الفرس): بیت المقدس ار شد زَ افرنگ پر ز خوکان بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس.مولوی. گر کافری میجویدت ور مؤمنی میشویدت این گو برو صدیق شو آن گو برو افرنگ گرد. مولوی. تا نمیرد هیچ افرنگی چنین هیچ ملحد را مبادا این چنین.مولوی.[ ] (اِخ) معرب آن افرنجه. گروهی است از مردم. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «افرنگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نگ» برای سرودن شعر