معنی افراخته
5 بازدید
[ اَ تَ / تِ ] (ن مف) برداشته. بلندگردانیده. (برهان). نصب شده. برپاشده. (ناظم الاطباء). بمعنی افراشته است یعنی برداشته. (اوبهی). بلندکرده. بالابرده. افراشته. (فرهنگ فارسی معین). کشیده. برکشیده. (یادداشت مؤلف): ز عود و ز صندل بهم ساخته بسر برش ایوانی افراخته. - افراخته پای؛ افراخت پای. (ناظم الاطباء). اخمص. (دستور). - گردن افراخته؛ گردن افراشته. گردن بلندکرده و بالاکرده : کدوئی است او گردن افراخته ز ساق گیائی رسن ساخته.نظامی.
کلمات همقافیه با «افراخته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر