معنی افتان و خیزان
12 بازدید
[ اُ نُ ] (ترکیب عطفی، ق مرکب) کنایه از آهسته و دیر به راه رفتن باشد. (برهان) (انجمن آرای ناصری) (آنندراج). || کنایه از غالب و مغلوب شدن. || مدارا کردن. (آنندراج) (انجمن آرای ناصری). || در حال افتادن و خاستن. روشی چون روش طیر یا وحشی به تیرخسته. (یادداشت بخط مؤلف): دولت افتان و خیزان بهتر باشد جان باید بماند و مال آید و شود. (تاریخ بیهقی ص ۵۲۹). ز جنبش زمین پاک ریزان شده چو مستی که افتان و خیزان شده. اسدی (گرشاسبنامه). صد سال دیگر پادشاهی کرد [ جمشید ] اما کارش افتان و خیزان بود. (فارسنامه ابن البلخی ص ۳۴). یزدجرد آخر ملوک فرس بود و این بیست سال پادشاهی افتان و خیزان میراند. (فارسنامه ابن البلخی ص ۲۶). و یزدجرد مدت هشت سال به مداین بود و پادشاهی کرد افتان و خیزان پس دانست کسی آنجا نتواند بود. (فارسنامه ابن البلخی ص ۱۱۱). مدت ملک قباد افتان و خیزان چهل وسه سال بود تا این وقت کی به کسری انوشیروان سپرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۸۸). چو گوی افتان و خیزان به بود کار که هر کس کاوفتد خیزد دگربار.نظامی. زلفش لبان زنگیان درهم شده بر هر کران بر عارضش بازی کنان افتان و خیزان دیده ام. خاقانی. زانسوی کو هست آفتاب از بوی می مست و خراب از سر برآرد نیمخواب افتان و خیزان آیدت. خاقانی. وزین جانب افتان و خیزان جوان همی رفت بیچاره هر سو دوان.سعدی. چو از چابکان در دویدن گرو نبردی هم افتان و خیزان برو.سعدی. چو مور افتان و خیزان رفت باید و گر خود ره بزیر پای پیل است.سعدی. براندیش از افتان و خیزان تب که رنجور داند درازی شب.سعدی. گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تست که دیدندش گریزان بی خویشتن و افتان و خیزان. (گلستان). و زمانی چون مستان شوخ افتان و خیزان. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۲۵). با صبا افتان و خیزان میروم تا کوی دوست وز رفیقان ره استمداد همت میکنم.حافظ. این ترکیب بصورت اوفتان و خیزان به اشباع ضمه هم آمده است : خاک جهان ز اشک عدوی تو گل شده است زان دولت تر آمد و خیزان و اوفتان. کمال اسماعیل.
کلمات همقافیه با «افتان و خیزان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر