معنی اغماض

معنی اغماض

5 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) جِ غَمض، زمین پست و نرم و زمین مغاک. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). جِ غمض، زمین مطمئن. (از اقرب الموارد).
[ اِ ] (ع مص) حقیر و خوار شمردن کسی را چشم: اغمضت العین فلاناً اغماضا. (منتهی الارب). حقیر و خوار شمردن چشم فلان را. (ناظم الاطباء). || پیشی گرفتن از کسی سپس پیشی گرفتن وی در برابر دویدن. (منتهی الارب). پیشی گرفتن فلان از بهمان پس از آن که بهمان در دویدن پیشی گرفته بود. (ناظم الاطباء). در مسابقه پیشی گرفتن بر کسی پس از آن که کس پیشی گرفته بود. (از اقرب الموارد). || محابا کردن در خرید و فروخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). خواستار کم کردن از بهای چیزی شدن بسبب پستی آن و فزونی خواستن متاع: اغمض فی السلعة؛ استحط من ثمنها لرداءتها و استزاده منها. (از اقرب الموارد). و منه قوله تعالی: {/B«لاََ تَیَمَّمُوا اَلْخَبِیثَ مِنْهُ تُنْفِقُونَ وَ لَسْتُمْ بِآخِذِیهِ إِلاََّ أَنْ تُغْمِضُوا فِیهِ »؛۱۷-۲۸۲:۲۶۷/} ای لاتنفق فی قرض ربک خبیثاً فانک لو اردت شراءه لم تأخذه حتی تحط فی ثمنه. (منتهی الارب). || آسان داشتن از کسی در خرید و فروخت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آسان فراگرفتن در معامله. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). آسان گرفتن در معامله. (آنندراج) (غیاث اللغات). آسان گرفتن در خرید و فروش. (از اقرب الموارد). آسان گرفتن در معاملت. (المصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || چشم فروخوابانیدن. یقال: اغمض لی فیما بعتنی کأنک ترید الزیادة منه لردائته و الحط من ثمنه. (از منتهی الارب). چشم فروگرفتن. (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی). چشم فروخوابانیدن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). پلکهای چشم بر هم فروخوابانیدن. (از اقرب الموارد). چشم فروکردن. (المصادر زوزنی). چشم فاکردن. (تاج المصادر بیهقی). || باریک کردن دم شمشیر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). باریک گردانیدن لبهٔ شمشیر: اغمض حد السیف؛ رققه. (از اقرب الموارد). کرانهٔ شمشیر تُنُک کردن. (تاج المصادر بیهقی). || یقال: ما اکتحلت اغماضاً؛ یعنی دمی نخفتم. (منتهی الارب). || سخن غامض و باریک معنی گفتن. (یادداشت بخط مؤلف). || (ع اِمص) چشم پوشی. (از منتخب بنقل غیاث اللغات). مأخوذ از تازی. چشم پوشی. صرف نظر. تغافل. اهمال. (ناظم الاطباء). گذشت. (از یادداشت مؤلف): هر کار که بقصد نقض عهد منسوب نباشد مجال تجاوز و اغماض فراختر باشد. (کلیله و دمنه). زلات او بنظر عفو و اغماض ملاحظه می افتاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۱). - اغماض کردن؛ گذشت کردن. چشم پوشیدن. (از یادداشت مؤلف). || تزویر و نفاق. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «اغماض»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اض» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید