معنی اعنان
6 بازدید
[ اَ ] (ع اِ) اطراف درخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کرانها و اطراف درخت. (از اقرب الموارد). || جوانب و نواحی آسمان. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). نواحی و صفایح آسمان. (از اقرب الموارد). || آنچه به نظر آید از اطراف آسمان. کأنه جمع عنن، و العانة. تقول: اعنان السماء. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). آنچه اطراف آسمان بچشم میخورد. قال الجوهری: کأنه جمع عنن. (از اقرب الموارد). چندانکه بتوان دید از آسمان. (مهذب الاسماء نسخهٔ خطی). || اخلاق شیاطین. (از اقرب الموارد). اعنان الشیاطین؛ اخلاق و طبایع آنها. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).[ اِ ] (ع مص) قاضی بر کسی حکم نامردی نمودن، یا بجادویی از زنان بازداشته شدن: اُعنّ عن المرئة اعناناً (مجهولاً). (منتهی الارب) (آنندراج). حکم نامردی نمودن قاضی بر مردی: اعن الرجل عن المرأة اعناناً. (ناظم الاطباء). حکم کردن قاضی بر کسی به عنین بودن یا بسحر و جادوئی کسی را از زن بازداشتن: اُعنّ عن امرأته بصیغةالمجهول. (از اقرب الموارد). || عنان کردن اسب را. (آنندراج). عنان ساختن: اعننت اللجام. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). عنان ساختن برای لجام: اعن اللجام؛ جعل له عناناً. (از اقرب الموارد). || بازداشتن اسب را بعنان. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). اسب را به لگام بازداشتن: اعن الفرس؛ حبسه باللجام. (از اقرب الموارد). || پیش آمدن چیزی را. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پیش آمدن کسی چیزی را که آنرا نشناسد: اُعننت (مجهولاً) بعنة لاادری ما هی؛ ای تعرضت لشی ء لااعرفه. (از اقرب الموارد). || عرضه کردن کتاب را بکسی. (ناظم الاطباء). عرضه کردن کتاب برای امری و بسوی آن برگرداندن: اعن الکتاب لکذا؛ عرضه له و صرفه الیه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). فرا چیزی داشتن. (تاج المصادر بیهقی).
کلمات همقافیه با «اعنان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر